همراه با اندوهی فراوان در گذشت مرحوم مغفور جنت مکان ، خلد آشیان پرویز جعفری را به حضور همه بازماندگان بویژه ، فرزندان آن مرحوم، بردران ، خواهرزاده هاو همه خاندان جعفری، تسلیت عرض می نماییم. امیدواریم خداوند ایشان را در ردای رحمت و غفران خود بپوشاند و در روز رستاخیز که همگان سر از خاک برمی آورند ایشان را در جمع یاران و دوستداران امیرالمؤمنین ع محشور گرداند.
مرحوم قنبر قاسمی فرزند سودمعلی روز چهارشنبه مورخ ۲۸/۱/۱۳۹۲ بعد از یک مریضی نسبتا طولانی جان به جان آفرین تسلیم نمود. درگذشت این پدر دلسوز و زحمت كش را به همه بازماندگان آن مرحوم تسلیت عرض نموده و از خدای بزرگ برای ایشان غفران،رحمت و آمرزش واسع طلب می نماییم. خدایش بیامرزد.
همچنین با تأثر فراوان مطلع شدیم که مرحومه فاطمه بختیاری مادر بزرگوار شهيد محمدعلي قاسمي نیز در این ایام دار فانی را وداع نموده است. برای بازماندگان ایشان نیز اجر جزیل و صبر جمیل آرزو داریم و از خداوند بزرگ میخواهیم که این بانوی گرامی را میهمان حضرت فاطمه اطهر (س) قرار دهد تا انشاءالله در روز جزا شفیعش باشد.
همانگونه که در پست قبلی عرضه داشتم آن مرد خمیگانی بعد از چند روز اختفا در روستا به تهران رفت و در کهریزک در کنار برادرش که سرکارگر یک کارگاه آسفالت ریزی بوده به کار مشغول شد. بعد از مدتی کار، برادر که با سرهنگ غلامحسین خان اصلانی فرزند مرحوم عزیز الله خان از اربابان روستا آشنایی داشته به این صرافت می افتد که برادر کوچکش را به نزد او ببرد و سفارش کند که به عنوان گماشته در منزل او خدمت سربازی را به اتمام برساند تا برای همیشه سرباز فراری و مورد تعقیب نباشد. او خودش چنین نقل می کرد:
بعد از ظهر یک روز جمعه برادرم گفت می خواهیم شهر برویم. گفتم مانعی ندارد برویم و ببینیم شهر چطور است. بعد از چندین بار سوار و پیاده شدن به محلی رسیدیم. برادرم آدرسی داشت به یک تاکسی داد تا مارا به آنجا ببرد و به من گفت که منزل غلامحسین خان است. دقیقا نمی دانم کدام منطقه از تهران ، به نظرم حوالی سید خندان بود. تاکسی ما را در کنار درب منزلی پیاده کرد. کرایه اش را پرداخت کردیم و او رفت. درب منزل را زدیم کسی در را باز کرد و تعارف کرد داخل منزل شدیم. منزلی مجلل بود نشستیم بعد از لجظاتی سرهنگ وارد شد. حال و احوال کردیم . او بالای صندلی نشست چایی و منقل و وافور هم آوردند. ابتدا سرهنگ و بعد برادرم تریاک کشیدند . در اثنای تریاک کشیدن سرهنگ سئوال کرد سربازی که فرار کرده شما هستی؟ گفتم بله. گفت خوب برادرت صحبت کرده که بیایی و در اینجا پهلوی من و خانواده ام خدمت راحتی داشته باشی و خدمت را تمام کنی و برای همیشه خاطر خود و خانواده ات راحت باشد.
گفتم جناب سرهنگ من قصد خدمت ندارم اگر هم بخواهم خدمت کنم فقط در مرزها، با تفنگ و برای وطنم. نه به اشخاص. این را که گفتم سرهنگ بشدت عصبانی شد. از جایش برخاست و یک سیلی محکم به صورت من نواخت. این بار من بشدت ناراحت شدم گفتم تو در منزل خودت به مهمانت سیلی می زنی. کاش جای دیگری بود من تکلیفم را می دانستم. ای کاش ذره ای از ادب پدرت را داشتی. صحبتهایم در او تأثیر کرد. به من می گفت من یک سیلی به شما زدم شما دو سیلی بزن تمام کن. با اصرار از من خواست که بگویم پدرش چه جور آدمی است. همه محبتهای او در هنگام اعزامم به خدمت جلوی چشمم آمد اما اصلا توجهی به حرفهای سرهنگ نکردم . چند حرف نامربوط هم حواله برادرم کردم و گفتم مرا به اینجا آوردی که پسر عزیزالله خان به من سیلی بزند. بدون خداحافظی بیرون آمدم ، کفشهایم را پوشیدم و خانه پسر خان را ترک کردم. دیگر برای کار هم پهلوی برادرم نرفتم . رفتم در قهوه خانه با بنایی آشنا شدم که اهل قایش بود با او برای مدتی کار کردم ودر نهایت عید شد و به روستا بازگشتم .
قصه فرار از خدمت به این ترتیب به پایان رسید ظاهرا دیگر کسی هم فرار او را دنبال نکرده و موضوع به همینجا ختم می شود. البته او قصه های زیادی دارد که در آینده در فرصت مناسب به آنها خواهم پرداخت.
آنچنان که در کامنت های فصول گذشته بیان نموده ام خير و بركت روستا با رفتن نياكان روستا رخت بر بسته است و بنده حقير به اين باور دارم چرا كه همگي حريص شده ايم و غرق در دنيا و دنيا زدگي . ظاهر بين شده ايم و خود خواه هريك خود را آدم صادق و درستكار مي دانيم و ديگري را نادرست و دروغگو مي پنداريم در ظاهر خوب و در باطن و پشت سر هم غيبت و تهمت و... گناه !! از معبود به دور گشته ايم و در منجلاب دنيا گرفتار . آنقدر شكرش را بجا نياورديم و كفران نعمات كرديم كه روز به روز حال و روزمان بدتر مي شود.
با جهل و ناداني خويش غرق در نعمتهای الهی شده ايم و غفلت كرده ايم ... آنچنان كه در ادعيه معصومين (ع) در فرازی از مناجات شعبانیه میخوانیم: «و أسْئَلک... أن تجعَلَنِی مِمَّن یُدِیمُ ذِکرَک... ولا یَغْفُلُ عَن شُکْرِکَ؛ و از تو میخواهم... که مرا از کسانی قرار دهی که مداومت بر ذکر تو دارند و از شکرگزاری تو غفلت نمیورزند».
امام علی(ع) میفرماید: «شرّ النّاس مَن لایشکُر النعمة...؛ بدترین مردم کسانیاند که شکر نعمت را به جای نمیآورند».
حال كه قدر نشناس بوده ايم و به خطا رفته ايم بايد منتظر انتقام هاي الهي باشيم
." خدواند مي فرمايد : سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهيم الا خودشان ... !!
چه برسر اين خميگان دوشت داشتني آورده ايم ؟! ... آنچنان گرفتار شده ايم كه ؛زمين هاي آبي پر محصول روستا كم كم به زمين هاي ديم مبدل گشت و حالا رفته رفته به بروهوت تبديل مي شود . آب خروشان روستا كه نفراتي را در خود غرق كرده بود خشكيده شده است و سال به سال محصولات گندم و جو ... كم مي شود و همراه با آفت ... هيچ يادم نمي رود آن سال ها كه هنگام برداشت گندم و جو و عدس در پايان خوشه چيني به پاس شكر نعمت همراه با نسيم ملايم تابستان كه برعمق جان مي نشست صلوات مي فرستاديم و زمزمه شكر خدا با همه سادگيمان در صحرا طنين انداز مي شد داس بر ساقه آخرين خوشه ها مي گذاشتيم و با خنده ي پر محبت خاتمه برداشت را سر مي داديم . هيچ يادم نمي رود آن سال ها كه هنگام برداشت گندم و جو و عدس و.. به مشهدي يحيي رنجبر خرمن جَليك مي داديم و در راه خدا نيز انفاق مي نموديم و زكات مي داديم و اين خود وفور نعمات را به همراه داشت ، هيچ يادم نمي رود آن سال ها مادر بزرگ پس از پخت نان محلي تعدادي قرص نان بدستم مي داد مي گفت بوي نان در محل پيچيده اين ها را به همسايه ها بده و... هيچ يادم نمي رود آن سال ها كه در تابستان هايش از طبق پر از انگورهاي دانه درشت ِسياه و سفيدي كه مرحوم حاج عبداله قاسمي ، مشهدي بيرام نبوي ، حاج سليمان و... بر روي چهارپاياني كه حمل مي كردن تا به منزل ببرند با دستهاي پر مهر و محبتشان بخشش مي كردند و به من و بچه هاي در كوچه كه مشغول بازي بوديم مي دادند وما نوش جان مي كرديم و ... هيچ يادم نمي رود آن سال ها كه تابستان هايمان پر از طلاهاي زرد همراه بود (زرد آلوهاي طلايي) ولي حال چه شده است ما را ... كه اين گونه همه نعمات از ما رخت بربسته هم كدلي ها باور من اين است كه نه تنها در ده ما بلكه در اكثر مناطق همين حال و روز حكم فرما شده است چرا كه مردم از معبود دورگشته اند ،همه در دنيا گرفتار شده اند واين يعني جهل ، يعني غفلت و درپايان ناسپاسي و فناشدن ... ديگر به سان گذشته نيست دنياي اين روزهاي ما!!!
به پدرم مي گويم محصول امسال را فروختي زكاتش را دادي در جوابم مي گويد مگر چقدر سود كردم كه زكات هم بدهم !بعد امسال انتظار محصول بهتر و پر سودتري راهم دارد (خدايا بگذر از خطاهاي ما).
ديگر به سان گذشته نيست دنياي اين روزهاي ما!!! كه سفره ساده و يكرنگي پهن شود و افراد خانواده دور هم جمع شوند . امروزه خيلي بد شده است ؛ برادر ديگر حال خواهر و برادر ها را نمي پرسد وسوال كه مي شود مي گويد گرفتارم و... و اگر كسي سرزده به جايي برود مهماني، صاحب خانه بد وبيراه مي گويد طعنه مي زند و راضي به رفت آمد نيست و... .
احترام ها به همديگر كم شده است و ...
آنروزها روستا بزرگاني داشت و مردمان تابعش ، ولي حالا چه؟ هر كداممان ساز خود را مي زنيم و اگر كسي بخواهد كاري براي روستا انجام دهد يا قدمي بردارد او را قبول نداريم و فكر ميكنيم حتماً منفعتي برايش دارد كه مي خواهد فلان كار را انجام دهد. و چه تهمت ها و افترا ها كه بر او نمي بنديم . و آن فرد را دلسرد مي كنيم و كارها همه مي ماند.
از انسانيت بدور گشته ايم و راه به خطا مي رويم . باورهاي ديني مان ضعيف و سست شده است .
پيغمبر و ائمه اطهار را نعوذ بالله برخي قبول نداريم و در حرفهاي عاميانه مان هم كه بحث مي شود ادعاي آريايي بودن و دينداري زرتشتي مي كنيم . درست ... برادران لااقل مسلمان نيستيم و ادعاي زرتشي بودن مي كنيم پس كو پندار نيك ، كردار نيك و گفتار نيكمان .
درپايان از همه برادران بزرگوارم طلب بخشش مي كنم كه قصور نموده وقتتان را گرفتم. التماس دعا
اي برادر بزرگوارمن ابوذرعزيز شما و همه خميگانيهاي عزيز و دوست داشتني را به تامل و تعمق در بيانات ائمه((ع)) دعوت ميكنم تا مبرهن گردد كه اشکالات سخنان ..... شما بسي فراتر از انيست كه قلم نارساي اين حقير بتواند آنها را تصویر کند. شما نوروزي را كه بنده تنها گزيده بسيار كوتاهي از سخنان ائمه اطهار در مورد آن را ذکر می کنم که شما نماد و بت جهالت خواندي. با توصیفی که شما آورده ای پس آبا و اجداد ما كه شما با آن قلم هزار رنگت مينوازيشان در سراسر تاريخ جاهلاني بيش نبوده اند و در حق نسل حاضر نيز بس جفا مينمايي آنجا كه طرفداران حفظ سنت حسنه صله رحم را شكمبارگاني ميخواني كه فريادشان از نبود فلان خوراكي است.در پايان از شما برادر بزرگوارم ميخواهم كه برمن صريح و بي پرده فرياد كن ولي گذشته و گذشته گانمان را در لابلاي سخنان تقدس وارت خوار مكن و استغفار كن و بر پيشگاه يزدان كه بهترين روز خدا را مبتذل ناميده اي.
ابن فهد حلي در مهذب نقل كرده كه امام صادق (ع ) به معلي بن خنيس فرمود : « ان يوم النيروز هواليوم الذي اخذ فيه النبي (صلي الله عليه و آله ) لاميرالمومنين (عليه السلام ) العهود بغدير خم فاقروا اله بالولايه فطوبي لمن ثبت عليها والويل لمن نكثها. روز نوروز همان روزي است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در غدير خم از مردم نسبت به اميرمومنان (ع ) عهد و پيمان گرفت . و در اين روز با ولايت علي (ع ) تجديد پيمان نماييد خوشا به حال كسي كه در ولايت علي (ع ) ثابت قدم بماند و واي به حال كسي كه پيمان شكني كند.
و حضرت در ادامه فرمود : « وما من يوم نيروز الا ونحن نتوقع فيه الفرج لانه من ايامنا حفظه الفرس وضيعتموه. ما در روز نوروز انتظار فرج داريم زيرا آن روز از روزهاي ويژه ما اهل بيت است كه شما آن را ضايع كرديد ولي فارسها آن را حفظ كردند.
( المهذب : 194 وسائل الشيعه (آل البيت ) ج 8 ص 173 ح 10339 والبحار 59 : .119)
شيخ طوسي در مصباح از امام صادق (ع ) نقل كرده كه حضرت به معلي بن خنيس
فرمودند : « اذا كان يوم النيروز فاغتسل والبس انظف ثيابك و تطيب باطيب طيبك و
تكون ذلك اليوم صمائما .
روز نوروز غسل كن و پاكيزه ترين لباست را بپوش و خود را خوشبو نما و اين روز را
روزه بگير و بعد از نماز ظهر و عصر چهار ركعت نماز (با آداب خاصي ) بجاي آور و دعا
كن يغفرلك ذنوب خمسين سنه. خداوند گناه پنجاه سال تو را مي آمرزد.
( وسايل الشيعه (آل البيت ) ج 8 ص 172 ـ173 ح 10338 مصباح المتهجد : 790 )
حجتالاسلام والمسلمین محمد ابوطالبی در گفتوگو با خبرنگار دین و اندیشه خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)،:
وی با اشاره به روایتی از پیامبر اکرم(ص) گفت: روزی گروهی به خدمت رسولخدا رسیدند و یک ظرف شیرینی به پیامبر تقدیم کردند و وقتی پیامبر علت را پرسید گفتند بخاطر روز نوروز است و پیامبر گفت نوروز چیست؟ گفتند عید ایرانیان و پیامبر پاسخی که داد این بود که کاش هر روزمان نوروز باشد و شبیه همین داستان نیز در مورد حضرت علی(ع) اتفاق افتاده است.
دست مریزاد ابوذر. حض کردم. ای همگان این متن را بخوانید و درس زندگی بیاموزید. امیدوارم همه لااقل خمیگانیها آن را با دقت بخوانند. برای همه بویژه برای جوانها درسهای فراوانی دارد.
در روزگاری زیستن را سر آغاز کردیم که محبت در اوج اندیشه آدمی می درخشید و احساس در اعماق قلبها ریشه دوانده و از روح سیراب بود. از روزها می گویم! روزهایی که انسانیت سر سفره های کوچکی بود به بلندای تاریخ از عدسی یا رشته پلویی که رشته اش از خمیر همان گندمی بود که دستان لرزان پینه بسته پدر بزرگ زیر بارش آتش خورشید آسمان، از آشاقو چول خوشه خوشه چیده میهمان سفره ها کرده بود. یا آبگوشتی که با نان و پنجه کشی تیلیت می شد که گندمش در دیرمان خمیگان دوست داشتنی آرد و با دستان مهربان مادربزرگ چسب دیوار تنور، نان می شد. سفره پر از نان بود به اندازه ای پر که برکت در آن موج میزد. از آن موج هایی که بر سینه سخت صخره های سنگی ساحل می کوبید تا سنگ های بی روح مرده ساحل را از روح زنده خویش دور کند ویا به زنده بودنش زنده کند! چنان موجی که سایه اش هرکسی را به وسعش بهره مند می کرد تا آدمی مهربانیش را با مردمان روستای کوچک دوست داشتنی اش تقسیم کند. من این تقسیم را انفاق می گویم که نه مفسر قرآنم بلکه به اندازه خویش میفهمم. برکت! چه بنویسم که توان وصف ندارم اما باید نوشت تا یادآور روزهای نه چندان دوری شود که بدون پول در جیب با لباسی ساده همچون دل، راهی قصابی حاج عبدالله خمیگان دوست داشتنی برای خریدن گوشت نسیه می شدیم. آنروزها نسیه ممنوع نبود حتی شما دوست عزیز! یاد آنروزها به خیر، قصابی حاج عبدالله درش از آن چوبی های قدیمی با دیوارهایی که همرنگ خانه های مردم روستا با کاهگل صاف شده بود زیبایی خاصی در سادگی اش داشت. حاج عبدالله با ابهتی خاص در را باز می کرد و با سکوتی که گاه با صحبت ها و لبخند هایی که خاطرات کودکانه دلمان را شاد کند مشغول جدا کردن گوشت از ران و قفسه سینه و سر دست گوسفند می شد و با وزن کردن آن پیچیده در روزنامه، با مهربانی ما را به خدا می سپرد. خدا نگهدار حاج عبدالله!
! همان روزهای که رحمتلیک باقرکریمی با محاسنی سفید وعینکی بزرگ که نشان از فریاد او بر زمین و زمان بود که ای دنیای پست گردون، من پستی ات را می بینم حتی اگر چشمانم را ، گذر زمان پیر کند که من دلبسته تو نیستم که دلبستگی ام ایمان من است به انسانیت! چیزی که از خاک تو نیست ! ماده نیست! جسم نیست! فیزیک نیست! ماوراست! باوراست! آن را با تو نسبتی نیست ! خویشی نیست! ایمانم نه از طایفه توکه گردنده به دور سنگ باشد ،که ایمانم در طواف روح است! او با سلامی گرم مرا که پشت الاغ خاکستری دوست داشتنی نشسته بودم راهی ارتا چول میکرد! از او که خدا حافظی کردم احساسم مرا دلداری می دهد که هنوز با من است نه جسمش که او روح بود و روحم با او پیوند دیرینه دارد! چنان دیرینه که یادم نیست! انگار من نیز در پشت کالبد خاکیم روحی دارم که فراتر از خاک است! که همین مرا تشویق به نوشتن از انسانیت می کند!
رضا پدر مسجدبان اکبر ذاکری با محبتی سرشار و عشقی درخور انسان با قامتی کشیده از سقف آسمان به انسانهای پیرامونش سلام می کند و راهی مسجد ی می شود که صدای زیبای اذان نباتعلی یوسفی او را دعوت به قیام برای نماز به آنجا می خواند تا کاسه ایمانش را لبریز از روح کند! که دنیا می میرد و آدمی تنها با روح زنده می ماند! کدخدای مهربان روستا حاج مهدی با عصای چوبیش هنوز وزن سنگین خویش را ایستاده نگه داشته و به افق می نگرد که روزگار مرا خم نکرده ! عصا چوبی بود اما عصای چوبی می پوسد حتی اگر با رنگها و روغن ها آن را بمالند! پس آن چیست که کدخدای تنومند خمیگان دوست داشتنی را بعد از پوسیدن عصایش در خاطرات انسان هنوز ایستاده و پا برجا زنده نگه داشته؟ به راستی کلماتم برای وصف چه عاجزند! آیا جز مهربانیست! نمی دانم!
ابوالقاسم رنجبر پدر غیور شهید رنجبر! فرزندی را پرورش داد تا تنها با ایمانش سرازیر جهاد شود تا جاودان بماند (( و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون )). پیرمرد مهربان هر عصر پنجشنبه تسبیح در دست، با لبانی ذکر گویان عازم صحبت با زنده جاویدان بود! راه طولانی بود اما برای او نه! او توکلش برخدا فرزندش را هدیه به زندگی کرد بی هیچ نیست که در خاطره ام جرقه ای زد و او در راهی که از قلب روستا به داشلوگچیک کشیده شده بود قدم میزد و در راه به کتیلچی های نوجوان و جوان خدا قوت می گفت! یادت به خیر مرد خدا! نوبت چراندن گله گوسفند، خانه های روستا را دور زده وعصر دیروز در خانه را تق تق می کوبید که فردا نوبت ما است و امروز فرداست و من پسر بچه ای کوچک همراه بزرگی به صحرا گله می بریم. ظهر شد گوسفندان تشنه اند به سوی اتراق در یاتاخ یری برای نفسی تازه تر و آبی به گوارای نوشیدن! تشنه ام! برات آذرخش با پارچ ولیوانی در دست ! پیرمرد با مهربانی آب میریزد تا بنوشیم! دستتان درد نکند! گوارای وجود! سلام بر حسین(ع) ! پیرمرد مومن که نور در صورتش موج می زد! چنان اهل ایمان بود که آثارعبادت در چهره اش نمایان بود! من کودکی بیش نبودم اما چنان با محبت از خوبیها می گفت که در ضمیر آگاه و ناخودآگاهم نقش بست! او در خاطرات ابوذر زنده خواهد بود و ابوذر با خاطراتش زندگی خواهد کرد!
! حاج صدق علی، گوسفند ها و بزها را به صحرا می برد تا در زمین خدا سیر کند تا گوسفندان چرا کنند و سرشار از شیر که در آن نشانه های بسیار از خلقت است که تدبر شود. نزدیک غروب است و او مقداری علف بسته به تنابی بر پشت، راهی روستاست! از سر کوچه که رد می شدم او را در کنار در نشسته می دیدم که سیگار می کشید! سلام که می کردم اول نگاهی عمیق به چشمانم می کرد و با سکوتی اندک بعد از تماشا سلامم را با صدایی رسا پاسخ می داد: سلام! از من می پرسید تو کیستی؟ انگار مرا نمی شناخت! آری به راستی حق با او بود! او از دیار سنت بود و من قربانی مدرنیته! او در زمانی بود که انسانهای کوچک و بزرگ ، راست و خمیده ، کوتاه و بلند، پیرو جوان سر سفره برکت گرد هم می آمدند تا خدا را شکر کنند که (( و اذ تاذن ربكم لئن شكرتم لازيدنكم ...)). اما من ! من زاده در عصری هستم که انسانها گریزانند از انسان! شاید برای آن است که دور از پلیدی مدرنیسم، حافظ انسانیت خویش باشند. وشاید نه بلکه افرادی جدا از این افراد با چشمانی کور و گوشهایی کر و دهانی باز نه رفاهی که برای رشد انسان به سوی کمال باشد که پذیرای فاضلاب نظام لیبرالیستی به سود سرمایه داری کهنه نوینند! اما من حرفی دیگر دارم! گوش کنید!!! شاید اگر بلندگوی مسجد را بردارم و فریاد باهم بودن برای زیستن سردهم پوزهایی بر من بخندند و جملاتی به تمسخر برخاسته از جسمشان برای آزارم روانه کنند! آه از این روزگار و مردمانش! چه کنم! مرا ببخشید که روحم سرکش است و گاه طغیان می کند تا جسمم را پاره پاره کند و از آن جدا شود تا آرام گیرد! برایم سخت است تحمل دیدن و نگفتن! لب دوختن! این لب ها برای چیست! آیا جز برای ذکر است! ذکر یعنی یاد آوری! به یاد آوردن ! به یاد سپردن! یاد داشتن! من صرفم ضعیف است! فعلش را نمی توانم صرف کنم! اما می دانم که مدرنیته با همه نو بودنش جز کهنگی نیست! آنقدر کهنه که بردن انسان به عصر دقیانوس! آنها که اصل مدرنیته را برای خود نگهداشتند و فاضلابش را سرازیر خمیگان دوست داشتنیم کردند خود رسیدند به آن که مدرنیته حتی اگر اصل باشد که نیست در کنارش پسا مدرنیسمی لازم است وگرنه جز ویرانی نیست! چه می گویم! مدرنیسم یا پسا مدرنیسم که تفاوتی ندارد که هر دو یکیست و آن به بند کشیدن انسانیت انسان است!
یاد کتاب داستانی افتادم که از مدرسه به امانت چند روزی دست من بود! از تو حرکت ، از خدا برکت. چقدر این کتاب را دوست داشتم البته هنوز هم دارم اما از حرکت برای برکت خبری نیست. انگار یادمان رفته که کودکیمان را در برکت دویدیم. که برکت دور هم بودن است! انسان بودن است! هم را دیدن است! سلام کردن است! سلام! سلام به انسان! سلام به انسانیت انسان! اما افسوس که اندیشه ها ربوده شد و از غفلت خلق، نه مدرنیسم که عفونتش دامنگیر انسان شد.
بگذار بروم تجدید وضو کنم و راهی مسجد شوم کربلایی سبزعلی با صدایی گرفته از روزگار و مردمانش اذان می گوید انگار دلش از مردمان روستا که انسان دوستی گذشته را کم کم به فراموشی می سپارند پر است! آنچنان پر که تنهایمان گذاشت! تنها با طبیعتی که انسان را می بلعد تا شکم بارگی روزگار، زمین را به بی نظمی نوین کشد! زمین! این غارت گر انسان! چپاولگر انسانیت! فریب دهنده آدمی! طمعکار کننده آدم! چه آدمی که در شرق باشد و چه آدمی که در غرب و چه آنی که در قطب ویا شاید خمیگان دوست داشتنی! وسوسه میوه ! سیب یا گندم! نمی دانم!
آیا آدمی شایسته بهشت است! رفتگان را نمی گویم! باز ماندگان را می گویم خودمان را می گویم تو، من، او، آنی که میدود! کجا! روی زمین! گردونه خاکی! که با سرعتی ما فوق ذهن، روان به سوی رفتگانند! به چه شوقی و امیدی می رویم! مگر در بهشت رفتگان متولد نشدیم! آری ما در بهشت متولد شدیم! بهشتی که رفتگان ساخته بودند! رفتگان خمیگان من! خمیگان ما! اما لگدهایمان را بر پر گلبرگهایش نهادیم بدون اینکه چشمانمان را باز کنیم! گلها را میراندیم و درختان را خشکاندیم! و با سردی نگاهمان به یکدیگر انسانیت را با آتش خورشید نه برای ساختن که برای سوختن می سوزانیم و شعله ور می سازیم! تولد جهنم در زمین به دست انسان! وه! چه زیان بزرگی! نابودی بهشت به بهای تولد جهنم با چشمانی کور! چه تولد زشتی! به راستی که انسان در خسران است! چقدر انسانها متفاوتند! انسانی ابراهیم می شود و انسانی نمرود! خمیگانمان قربانی بیرون نیست که قربانی جهل نمرودی درون است!
آیا فیزیک در آن نقش دارد! دکارت به نام عصر روشنگری فکر می کند پس هست! روح را جدا و در آزمون زندگی مردودش می کند! اما من فراتر از دکارت و کانت، می اندیشم و فریاد می کشم که من باور دارم که می فهمم چرا که من انسانم حتی اگر دیگران نفهمند! انسانی که با فکر و روحش می فهمد! چنان می فهمد که آتش جهنمی ساخته فیزیک جدا از روح نمرودیان را با فهم ابراهیمی از انسان، گلستانی از بهشت میرویاند در میان نگاه های سرد کویر مردم پرستنده بت خودخواهی جاهلیت! آیا جاهلیت زمان قارون در شکم زمین دفن شد! آیا تکبر فرعون در عمق دریا غرق شد؟ گوشهایمان را باز کنیم تا بشنویم و چشمان بسته کور را باز کنیم تا ببینیم! که جنگ انسان با شیطان ، انسان را نیازمند به چشم می کند! چشمان بینایی که ضربات کفر را بر پیکره آدمی ببیند، تا دفع کند! پس فریاد بازگشت را بر خمیگانم می کشم و بر او سلام می کنم! سلام به پیرمردان شریفی که بنیانگذاران شکستن پیکره زمخت جاهلیت نوین خمیگانند! آنهایی که محاسن سفیدشان نشان از پاکی قلبشان است که جز برای نجات خلق و برای خدا نمی جنگند. در سایت محبوب خمیگان دوست داشتنی قوانینی ثبت شد که آغازی برای قیام است! با دیدن این حرکت و جهش انقلابی از جاهلیت به روشنایی، امیدوار به نجات انسان در عصر خویش شدم! پیرمردی آگاه با یارانش از دیار سنت! نه از سنت کلیسای تحریف شده قرون وسطا، که از سنت نجاتبخش آگاهی دهنده بنده خدا محمد(ص) پیامبر اسلام! حاج نجات جعفری انقلابی آگاه و غیور و مجاهد دلیری که سالهای عمر خویش را برای خدا در راه انسانیت به جهاد گذاشته، با یارانش ایستاده است و با دستانی توانمند تبر ابراهیم را به لطف خدا بر بت بزرگ جاهلیت خمیگان کوبیدند تا با وحدت مردم شریف خمیگان دوست داشتنی استوار دست در دست هم دستگیری نجات بهشت خمیگان دوست داشتنی مان را کنند. او و یارانش در زمانی می زیند که سردی جهنم سوزان خمیگانمان نیازمند به وجود دستان گرم آنان برای روییدن گلستان ابراهیمی از آتش نمرودیست!
در زمانی که خلایق با وسوسه لیبرالیسم ، سوسیالیسم و با شعار پان فارسیسم ضد انسان، فریفته می شوند و سعی در برتری دادن جاهلیت ایرانپرستی در برابر تنها مکتب نجاتبخش انسان، اسلام قرار می دهند تا همه روزهای خدا که می تواند عید باشد که به فرموده امام انسان وانسانیت علی: ((روزی که در آن معصیت خدا نشود عید است.)) را تبدیل به چند روز محدود نوروزی کنند تا دستها و پایشان برای کثیف کردن انسان و انسانیت و فضا باز باشد!
اما خمیگان من مردانی دارد چون حاج نجات و یارانش با محاسنی سفید که سفیدیش گرد برخاسته از آسیاب نیست که برخاسته از نبرداست! نبرد انسان با پلیدی! طغیان علیه جهل! عصیان علیه کفر! در جبهه ای که هرکسی به وسعش سنگری دارد. و به سنگرش قدرتی! سنگرهایمان فراوان از حاج نجاتهایی ست که انسانیت را بسان چراغی پر نور نگاه داشته اند تا روشناییش را به دستان تاریخ فردای فرزندانمان دهند! درود خدا بر همه خمیگان دوست داشتنی که در این گذر حساس تاریخ با حفظ وحدت، انسانیتشان را به تصویر کشیدند!
آن مرد و همراهش بعد از ماجراهای زیاد در مسیر فرار پیاده از سنندج تا روستا که بخشهای مختصری را ذکر کردم در روز چهارم به خمیگان می رسد. با توجه به سخت گیری مأموران ژاندارمری به سربازان فراری در آن دوران بنا به صلاحدیدهای بزرگان تصمیم بر این می شود که این مرد برای مدتی روزها خود را به هیچ کسی نشان ندهد و شبها هم فقط در جمع خانواده ظاهر شود. شبی از شبها که او از پستوی خانه بیرون آمده بوده مرحومه وجیهه ننه که در آن ایام مامای روستا بوده به منزل خانواده این مرد می آید. تا او به منزل می اید سرباز فراری دوباره از انظار غایب می شود. او پسر برادر کم سن وسالی داشته که از سربچگی مرتب از مادرش و مادربزرگش می پرسیده که عمویم کجا رفت؟ مادر بزرگ هم برای عادی سازی و طفره رفتن می گفته "آخی پسرم دلش برای عمویش تنگ شده است"؟ انشاءالله خدمت تمام می شود و عمویت به نزد ما برمی گردد. مرحومه وجیهه هم شک کرده بوده و می گفته صفیه سوزمانو بیرزادو مندن بیرکیدیری......؟ او جواب می داده که یوخ گوزلریمنن اولوم. خلاصه با عذر و بهانه وجیهه ننه را راه می اندازند و بعد سرباز فراری دوباره آفتابی می شود. اما تصمیم می گیرند که به زودی قایمکی به تهران و پهلوی برادر بزرگترش که سرعمله یک کارخانه اسفالت ریزی در باقرآباد کهریزک بوده برود. روز بعد از منزل خداحافظی می کند و از طریق جنگلهای یوخاری چای کنار جاده می آید و سوار یک کامیون شده به تهران می رود و در باقر اباد پهلوی برادرش مشغول به کار می شود. ادامه داستان را در پستهای بعدی بخوانید.
۲- ممنوع بودن دادن عیدی (جوراب، پول، تخم مرغ و...) به میهمانان
۳- نبود سفره هفت سین
۴- معقول شدن مهریه
۵- دادن یک نوبت غذا در عروسی ها، و عدم ایجاد مزاحمت به همسایگان با صدای آهنگ و ارکستر
۷- ننوشتن پرچم برای هیچ نوع مراسمی اعم از مراسم عزا، شادی، و زیارت
مرد خمیگانی به همراه دوست هم خدمتی اش ترابعلی نواری از اطراف پادگان لشکر سنندج که آن موقع در خارج از شهر قرار داشته یواشکی به قصد فرار فلنگ را می بندند. بعد از اندکی طی طریق ترابعلی پشیمان می شود و قصد می کند که به پادگان برگردد. آن مرد به او می گوید رفاقت را آغاز کردی باید تمام کنی رفیق نمی پذیرد. مرد خمیگانی بعد از آن که از اقناع او برای عدم بازگشت عاجز می شود از در تهدید در می آید و سخن گفتن درشت را با او آغاز می کند. به او می گوید یا قبول می کنی با من تا رزن بیایی یا در یکی از این دره ها تو رامی خوابانم و آن قدر سنگ بر روی شکمت جمع می کنم تا بترکد. خلاصه دوست سرباز فراری قبول می کند که به حرکت ادامه بدهند. بعد از مدتی راه آمدن به روستایی در حوالی یا بعد از گردنه صلوات آباد می رسند. ظاهرا اواخر فصل پاییز و هوا بسیار سرد بوده و ناچار می شوند در روستایی مهمان یک کرد شوند. آن کرد بعد از مهمان نوازی و اسکان آنان به آنها گفته بود که لباسهای سربازی را عوض کنید تا این که با لباس شخصی راحت تر طی طریق نمایید. این مرد می گفت آقای کرد صبح ما را به پستوی منزلش برد و انواع مختلف لباسها را به ما نشان داد و گفت هر کدام را دوست دارید انتخاب کنید وبپوشید هر یک از ما یک دست لباس شخصی و یک جفت کفش انتخاب کردیم و پوشیدیم هرچه هم اصرار کردیم پولی برای لباسها و غذا و ... از ما نگرفت. صبح که شد از بیراهه ها به سمت روستا حرکت کردیم. از دهی به دهی تا این که نزدیکیهای غروب آفتاب به روستایی در حوالی قروه رسیدیم و در کنار چشمه آب روستا نشستیم کفشها را در آوردیم و از نان و پنیری که کرد مهمان نواز به ما داده بود تناول کردیم. کم کم آماده حرکت می شدیم که پیرزنی برای برداشتن آب به چشمه آمد او کوزه خود را پر کرد و چون ما را غریبه یافت پرسید شما کی هستید و اینجا چکار می کنید؟ قضیه را برایش تعریف کردیم و گفتیم اگر جایی داشته باشید امشب را در منزل شما استراحت می کنیم. پیرزن پذیرفت و ما را به منزل خودش برد. او به همراه دو دخترش در یک منزل زندگی می کردند. ما را در اتاقی که تنورگرمی داشت و لحاف کرسی را بدون کرسی برروی تنور انداخته بود جای داد. از فرط خستگی تا صبح خوابیدیم و صبح بعد از صبحانه مبلغ اندکی پول به پیرزن دادیم و مجددا روستا به روستا به سمت خمیگان حرکت کردیم تا این که حوالی شب به روستای آقکند از روستاهای کبود راهنگ رسیدیم. در آقکند پیرمردی قربانعلی نام ما را مهمان کرد اما صبح که برخاستیم کفش هایمان را پیدا نکردیم. قربانعلی هم می گفت نمی دانم چه بر سر کفش ها آمده است اما از رفتارش معلوم بود که هوس هاپولی کردن کفشها را دارد. جای صحبت بیشتر نبود برای هر کدام از ما یک جفت کفش پلاستیکی کار کرده پیدا کرد و آورد پول آن را هم پرداختیم. دوباره حرکت کردیم و از مسیر روستاهای تاسوران، قطر قویو و ... به نینج، غازیاتان و روز چهارم در نهایت به خمیگان رسیدیم.