خمیگان دوست داشتنی

در دنیایی که رسانه همه عالم را فتح کرده بگذار نام خمیگان هم در عالم مجازی بچرخد.

خمیگان دوست داشتنی

علی علوی
خمیگان دوست داشتنی در دنیایی که رسانه همه عالم را فتح کرده بگذار نام خمیگان هم در عالم مجازی بچرخد.

نامه نظرعلی طلبه به خدا

نوشته ای که از نظرتان می گذرد نامه ای است که در دوره ناصرالدین شاه طلبه ای به خدا نوشته و از قضا بدست ناصرالدین شاه رسیده و او آن را بالتمامه اجابت کرده است. سادگی و خلوص نهفته در آن که علت اجابتش می باشدجالب و قابل مطالعه است.

در گذشته های نه چندان دور  طلبه ای به نام نظرعلی طالقانیدر مدرسه مروی تهران مشغول تحصیل علوم دینی بود. او طلبه ای فقیر و بی چیز بود. روزی از روزها نظرعلی به ذهنش رسید که برای خدا نامه ای بنویسد و وضع و حالش را بیان نماید و از او بخواهد که کمکش کند. بالاخزه قلم بدست گرفت و نامه ای ساده و بی آلایش برای خدا به رشته تحریر در آورد. مضمون نامه اش این بود: بسم الله الرحمن الرحیم خدمت جناب خدا ! سلام علیکم ،اینجانب بنده ی شما هستم. از آن جا که شما در قران فرموده اید : "ومامن دابه فی الارض الا علی الله رزقها" «هیچ موجودزنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.» من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین. در جای دیگر از قران فرموده اید : "ان الله لا یخلف المیعاد" مسلما خدا خلف وعده نمیکند. بنابراین اینجانب به موارد زیر نیاز دارم : ۱ - همسری زیبا ومتدین ۲ - خانه ای وسیع ۳ - یک خادم ۴ - یک کالسکه و سورچی ۵ - یک باغ ۶ - مقداری پول برای تجارت ۷ - لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید. مدرسه مروی-حجره ی شماره ی 16نظرعلی طالقانی

نظرعلی بعد از نوشتن .. نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ به نظرش می رسد کهدر مسجد بگذارم که خانه ی خداست. او به مسجد شاه در بازار تهران می رود و  نامه را در مسجد در سوراخی قایم میکند و با خودش میگوید: حتما خدا پیداش میکند! او نامه را پنجشنبه در مسجد می گذارد و می رود. صبح جمعه که ناصرالدین شاه به همراه درباریان و ملتزمین رکاب عازم شکار بوده  کاروانش لاجرم باید ازجلوی مسجد عبور می کرد. از آن جا که به قول پروین اعتصامی "نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست" ناگهان به اذن خدا بادتندی شروع به وزیدن می کند و نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازد. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند او روبه وزرا کرده و می گوید: نامه نظرعلی را خدا به ما حواله فرموده پس ما باید مطالباتش را فراهم کنیم و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود. این نامه الآن در موزه گلستان  نگهداری می شود.

برگرفته از سایت روستای گوندوز



تاريخ : چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ | 1:58 | نویسنده : علی علوی |

در باره میرزا کتابعلی هاشمی

 مدتی این مثنوی تأخیر شد اما ماهی را هر وقت از آب بگیریم تازه است.

امروز می خواهم از میرزا کتابعلی هاشمی بنویسم. فرزند بزرگ مرحوم میرزا علی محمد و زینب عمو قیزی. من به مناسبت در این سایت از تقوی و معرفت و حتی گاهی کرامات مرحوم میرزا علی محمد نوشته ام. اما زینب عمو قیزی مادر مرحوم میرزا کتابعلی شاید کمتر معرف اهالی فعلی روستا باشد. ایشان خواهر مرحوم ولی الله قاسمی عمه مرحومان هادی، نبی، و ابراهیم قاسمی و عمو قیزی قاسمی ها بودند. به هرحال میرزا کتابعلی از موالید اواخر دهه اول قرن جاری شمسی یا اوایل دهه دوم این قرن می باشد. ایشان انسانی با هوش و در حد خودش و در حد روستا اهل سواد و دانش بود به طوری که هم روستاییها وی را میرزا یا با سواد می خواندند. وی ناظر و شاهد نسبتا آگاه همه تحولات قرن جاری کشور بوده و از آنها تحلیل داشته است. داستانهای آموزنده، امثال و حکمی که ایشان به اطرافیان نقل کرده بسیار فراوان است که در آینده از آنها خواهیم نوشت.

میرزا کتابعلی کشاورزی تلاشگر و کاسبی درستکار در روستا بود که قریب 80 سال در روستا با مردم رفتار و معامله حسنه داشته و با آبرو و عزت زندگی کرده است. سینه او گنجینه ای از تاریخ و فرهنگ روستا بود متأسفانه با غروب زندگی اش مدفون گردید. خدایش غریق دریای رحمت گرداند و بهشت برین جایش باشد.

امیدوارم فرزندان و بویژه خواهر زاده های بافرهنگ وی دکتر علی، دکتر رضا و محمد صادقی، دامادهای ایشان آقای محمدرضا صادقی و علی جعفری در مورد او تعریف کنند و بنویسند و مردم از حکایت و نوشته های آنان بهره مند گردند. 



تاريخ : شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ | 23:53 | نویسنده : علی علوی |

افتتاح مجدد بلاگفا

خوشحالم که بار دیگر به حضور دوستان علاقمند به سایت خمیگان دوست داشتنی می رسم. مدتی طولانی است که بلاگفا به سبب مشکلاتی که بوجود آمده بود نمی توانست سایت را پشتیبانی کند و من منتظر بازگشایی بلاگفا مانده بودم. الحمدلله امروز که مراجعه کردم سایت را باز دیدم. بی نهایت خوشحال شدم که دوباره می توانیم به گفتگوهای نسبتا سازنده خود بازگردیم. من یک مطلب در مورد مرحوم میرزا کتابعلی هاشمی برای نوشتن بدهکارم. دوست دارم وابستگان ایشان که اطلاعات و خاطرات و شنیده های زیادتری دارند بنویسند و در سایت بگذاریم. اگر اینگونه نشد من عنقریب مطلبی در مورد ایشان خواهم نوشت.  فعلا همه را به خدا می سپارم  به امید دیدار



تاريخ : سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ | 23:14 | نویسنده : علی علوی |

نوشته خمیگانلو همکار سایت

باسلام ضمن عرض تسلیت خدمت شماآقای علوی خانواده ان مرحومه وتسلیت به خانواده هاشمی 
این ماجرای چندسال پیش است به کوچه میروم تاببینم چه خبراست. جلوی درخانه ی رضاقاسمی، حاج سلیمان، حاج عبدالله، مشدی پرویز، نصرت صفری، محمدمیرزایی، ابوالقاسم رنجبر، سودمعلی مرادی، مشهدی خیرعلی و کربلایی بیرامعلی نشسته اند و از گذشته های دور و نزدیک  تعریف می کنند.  کمی آن طرف‌تر رضا پسر حاج سلیمان ایستاده است.حاج میدان میرزایی بامینی بوس آبی  رنگ آمده که سهمیه بگیرد حاج سلیمان می‌خواهد بلند شود رضا به اومیگوید شمابنشین من او را راه می اندازم. رضا و حاج میدان به امر دادن و گرفتن سهمیه مشغولند.

کربلایی غریبعلی با الاغ خود که تور علفی  بر روی ان است می‌آید و عبور می کند. سلام می کند و علیک می شنود. آلا قواتوی ویرسی. آلا اوغلویزو ساخلا سو. از حاج سلیمان می پرسم اگر تشریف دارید من هم به منزل بروم و کوپنها را بیاورم و سهمیه را بگیرم.  می گوید برنج تمام شده اما روغن و قند هست ما هم هستیم برو و برگرد. البته فردا برنج هم می آید. گفتمک در آن صورت فردا می آیم. خداحافظی کردم و به سمت یوخارو محله به راه افتادم.

کمی بالاترجلوی مغازه‌ی میرزاکتابعلی ابراهیم قاسمی، جعفرعلی صادقی و صادق صادقی، نشسته اند و با هم صحبت میکنند. سر وصدای جوانهایی که در حیاط مدرسه فوتبال بازی میکنند هم شنیده می شود. فاتحه ای به سمت قبرستان می خوانم  و برمی‌گردم. دوباره به حدود مغازه حاج سلیمان رسیده ام.  گله گوسفندها از صحرا برگشته است. آقارضاجلوی دربه بچه ها کمک میکند که گوسفندانشان را از گله حدا کنند. ازجلوگوسفندان ردمیشوم ومیروم به طرف حمام مصیب صادقی میگذرد به اوسلام میکنم درجلوی درحمام به خرمن یری نگاه میکنم عده ای فوتبال بازی میکنند انطرف عده ای ازجوانان ذوبازی میکنندجلوی مغازه ی آشورهم عده ای نشستند میروم فوتبال بازی کنم سودمعلی احدی رامیبینم وسلام میکنم میگوید گوسفند غریبه به خانه شمانیامده جواب میدهم نمیدانم فک نکنم مرا میبرد تانگاهی کنم درراه اسدرامیبینیم آرام ازکنا مارد میشود انطرف کوثر ماراصدا میزند می گویم عجله دارم بعدا میایم صدای اذان سبزعلی ازدوربه گوش میرسدبه خانه برمیگردم گوسفند غریبه ای نیست سودمعلی میرود من هم که نتوانستم به فوتبال برسم دیگر برنمیگردم بله این یک ساعت ازگشت من درروستا بود ولی الان که بزرگترهایمان رفتند گویی خمیگان عزدار انهاست درکوچه نه پیری هست نه جوانی ونه حتی بچه ای وارد کوچه میشوی انقدر سردودلگیر است که انگار شهرمردگان است نه این خمیگان صفایی ندارددراستانه روزپدرجادارد یادکنیم ازپدرانی که درمیان مانیستندخدابیامرزد تمامی رفتگان رابخصوص پدران رفته راوعلی الخصوص میرزا کتابعلی راکه درروز پدردیگر فرزندانش نمیتوانند به اوهدیه بدهند



تاريخ : پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 19:2 | نویسنده : علی علوی |

سوگ صدیقه ننه و عزای ما

الهی نشکو بثنا و حزننا الیک

شنبه این هفته مورخ 29/2/1394 غم فقدان صدیقه ننه بسیاری از اهالی روستای خمیگان را در اندوهی عمیق و حزنی حزین فرو برد. خمیگانیها مادری شایسته را که از قضا مادر شهیدی شایسته هم بود از دست دادند. خانواده قاسمی‌ به این اندوه و حزن سزاوارتراست زیرا قاسمی ها به غیر از مادرها و مادر بزرگهای اصلی خودشان، مادر بزرگ دیگری داشتند که همواره دعای خیر او پشت سرشان بود. او آنها را دوست داشت و آنها هم به او عشق می ورزیدند. من یقین دارم که دعای دلهای سوخته در عالم کون تأثیر می‌گذارد وما در پناه دعاهای این مادر دلسوخته قرار داشتیم. این مادر شایسته از جنبه های گوناگون می تواند الگو و اسوه باشد. او قریب به یکصد سال با بد و خوب زندگی در روستا ساخته و با عزت و آبروی تمام روزگار گذرانده است. چه در آن زمانیکه مرحوم حاج مهدی عمو زنده بود و چه در این مدت بیش از 15 سالی که ایشان اسیر خاک است می توان گفت اهالی حتی صدای این زن عفیفه را نشنیده‌اند.

قدر او از جنبه های مختلف بسیار گران است. یک صد سال زندگی در یک محیط کوچک بدون کوچک ترین خطای مشهود به عقیده من که  جایزه‌ای بزرگ دارد و باید از چنین زنان فداکار، با حیا و با آبرو مجسمه ای ساخت تا اگر نسل امروز زن بدنبال الگویی بومی برای اتباع بود در دسترس‌اش باشد.

این بانوی مکرمه در میان زنان ایران اسلامی، به عنوان یک زن حامی انقلاب و پیرو حضرت امام خمینی (ره) و به عنوان مادر شهیدی سرافراز در جمع خانواده شهدا مرتبه ای والا دارد. اما او از نظر اهدای فرزند در راه اسلام هم دارای ویژگیهای خاص خود است. او مادر شهید والا مقام صفرعلی قاسمی است که امثال او در بین همه شهدای اسلام جایگاه خاصی دارند. از آنجایی که نمی خواهم خواهران گرامی و داغدیده این شهید عزیز و تنها برادرش را دل ریش نمایم، سربسته عرض می کنم که تحمل داغ داماد حنظله‌گونه‌ای که رخت زفافش در خون پهن شد و در عنفوان دامادی درخت سترگ اسلام را با خون خود جانانه آبیاری کرد فقط در شأن مادرانی مثل صدیقه ننه و پدرانی مثل حاج مهدی است و بس.

پس ای خدای بزرگ ما امروز شکوه دل و بث و حزن مان را فقط به درگاه احدیتت عرضه می کنیم و از درگاه با عظمتت می خواهیم که این بانوی محترمه را در کنف رحمت بی انتهایت، مهمان بانوی دو عالم، صدیقه طاهره، زهرای مرضیه، دخت نبی (ص) و زوجه علی (ع ) قرار بده.

و ای خدای بزرگ از درگاه با عظمتت عاجزانه می خواهم که شهید این مادر گرانقدر را با اربابش سالار شهیدان حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) و میوه باغ نبوی و علوی علی اکبر (ع) محشور گردان.

و ای خدای بزرگ از تو می‌خواهم که به بازماندگان این مادر با فضیلت بویژه دختران وی صبر جمیل و اجر جزیل عنایت فرما. 

همچنین ای خدای بزرگ از تو می خواهم در وهله اول به ما بستگان شهید بزرگ صفرعلی قاسمی و در وهله بعد به مسئولین جمهوری اسلامی ایران، غیرت و لیاقت پاسداری از خون این شهید و سایر شهدای اسلام عنایت فرما.  



تاريخ : دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 14:49 | نویسنده : علی علوی |

برای دوست اصغر

با سلام
از خدای بزرگ برای شما توفیقات روز افزون مسئلت دارم. به حضور شما عرض می کنم که متر و ترازوی مردم برای قضاوت در مورد انسانها چندان معیار معتبری نیست. انسان موجود بسیار پیچیده ای است. به همین دلیل قاضی اعمال انسانها خدای بزرگ است. البته ما برای تنظیم زندگی خود از انسانها قضاوتی پیدا می کنیم ولی این قضاوت ما نه قابل بیان است و نه حقیقت محض . بطور کلی قضاوت در مورد انسانها جالب نیست و حتی اگر به مدرن ترین روشهای علمی انجام گرفته باشد نمی‌تواند قرین حقیقت باشد. بخصوص این که قضاوت در مورد کسی باشد که در یک محیط کوچک زندگی می کند و با امور اجتماعی مردم سر و کار دارد. برایتان مثالی می‌زنم. ممکن است مردم من را که با آنها بجز سلام و علیک کاری ندارم آدمی خوب معرفی کنند اما برادر بزرگتر مرا که یقین دارم بهتر از من است بد معرفی کنند. چرا که او با مردم بده و بستان دارد و ممکن است نگذارد باغ و جنگلش را با گاو و گوسفند بچرانند. یا این که مردم به من تا آن حد که به منافع شان آسیبی نرسد احترام بکنند اما آنجا که پای منافع در میان باشد رفتارشان طور دیگری باشد. چه بسیار آدمهایی از روستا که آدمهای فوق العاده خوبی بودند ولی مردم آنها را خوب نمی دانستند و چه بسیار آدمهای بدی که مردم آنها را خوب می دانستند.
بنده خدا آقای عیوضی در منزلش نشسته و خبر ندارد که ما در مورد او به قضاوت نشسته ایم و احیانا مثل آن دوست محترم شما به عرض و آبروی ایشان لطمه می زنیم. حتما منسوبین ایشان هم از این بحثهای ما راضی نیستند. بنابراین بهتر است این بحث را در همین جا خاتمه بدهیم.



تاريخ : پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ | 10:5 | نویسنده : علی علوی |

برای اصغر+ماجراهای

این نوشته را برای شخصی که اصغر و ماجراهای، در دو فقره از حجه الاسلام آقای عیوضی نقدی نوشته است می نگارم. یک بار ایشان مطالبی نوشته بود که حتی تندتر از آن چیزی است که من در نظرات بینندگان آورده ام. با این که من اعتقاد دارم نباید ما جوانهایی را که جرأت می کنند حرف دلشان را بزنند سرکوب کنیم و نقدهایشان را به تعطیل بکشانیم اما این نوشته که فکر می کنم برای روشنگری و مبتنی بر واقعیات است و من برای اثبات آنها سند عینی دارم لازم است.

اصغر آقا سلام حضور شما در سایت قابل تقدیر است. زیاد نمی خواستم حرفی بزنم چرا که معتقدم نقد منصفانه ضرری ندارد. در گذشته ها کسی از آقای عیوضی انتقادی کرده بود و من آن انتقاد را سازنده می دانستم و در سایت گذاشتم. نوشته شما را هم به این ترتیب. به نظر من شما تا اندازه ای تند رفته ای و انتقاداتت خارج از دایره انصاف است. با این حال نوشته شما را با تغییراتی که کسی متوجه نشود شما از ایشان انتقاد می کنی در سایت گذاشتم. حال که روشن شده روی سخن شما با چه کسی است وظیفه خود دانستم در مورد شخصی که از آغاز زندگی اش وی را می شناسم به عنوان یک شاهد گواهی بدهم. شاید آن بچه هایی که شما مد نظرتان هست هم اشتباهاتی داشته باشند. معلوم است که ایشان آنگونه که شما نوشته ای موضعگیری نمی کند. آقای عیوضی از عواقب تهمت و افترا آگاهی دارد. ممکن است شما برداشت اشتباهی از سخنان ایشان داشته باشی.
نمی دانم جنابعالی چقدر سن وسال داری و چه اندازه از سوابق و منش و اخلاق آقای عیوضی با اطلاع هستی. بی تعصب بگویم ایشان یکی از با اخلاص ترین، صادق ترین، درست کارترین و همراه ترین روحانیون با مردم و طبقات ضعیف است. ایشان از آن دسته انسانهایی است که عملش با گفتارش فاصله ندارد یا فاصله کمی دارد. اینها ارزشهایی است که امروزه کمیاب است و در برخی انسانهایی مثل آقای عیوضی آنها را می توان دید. البته من از ایشان ویژگیهای ارزشمند دیگری هم سراغ دارم هر چند که ممکن است نقدهایی هم برایش داشته باشم.
خوبهای خودمان را تخریب نکنیم. یک سوزن به خودمان بزنیم بعد یک جوالدوز به دیگران.

عذر می خواهم. پایدار باشید.



تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 18:4 | نویسنده : علی علوی |

عید شد

نوروز یکی از كهن‌ترین اعیاد ملی ایرانیان در دوره‌های مختلف تاریخ است. ایرانیان همواره  عیدنوروز را بزرگ می‌داشتنه اند و تدارك ویژه ای برای آن می دیده اند.

 در كتاب سفرنامه پولاك در ایران درباره مراسم نوروز آمده است كه نوروز در زیر آسمان شاد و زیبای ایران جشنی است برای شادی و شادكامی. جشن نوروز سیزده روز دوام داردو در طول این روزها تقریبا همه كسب‌وكارها تعطیل است. در این مدت همه منحصرا به تفریح می‌پردازند از لذایذ خانوادگی برخوردار می‌شوند یا به دید و بازدید یكدیگر می‌روند و به هم تبریك می‌گویند. هركس جامه نوی در بردارد و از آنجا كه رنگ‌های روشن بیش از همه طرف توجه است گروه‌هایی را می‌بینید كه لباس‌های سبز و زرد و آبی و سرخ بر تن دارند. بدیهی است كه زنان ناگزیرند، جامه‌های نو خود را زیر چادرهای تیره‌رنگشان پنهان دارند. آشنایانی كه با هم روبه‌رو می‌شوند دست یكدیگر را می‌فشارند و با فریاد عید مبارك یكدیگر را در آغوش می‌كشند. كسی كه زیر دست است در حالی كه با دو دست خود یك دست ارباب یا حامی‌اش را در دست می‌گیرد تبریك می‌گوید و جواب تبریك خود را می‌گیرد.

 سرانجام روز سیزدهم یعنی آخرین روز عید فرا می‌رسد. همه از دروازه شهر خارج می‌شوند و به باغ‌ها روی می‌آورند. با این روز دیگر شادی‌های نوروز پایان می‌پذیرد. 

 



تاريخ : دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ | 11:33 | نویسنده : علی علوی |

سحر داوار نوباتو بیزیمنی

امروز اول آبان ماه است و یعقوب عمو دیگر قرار نیست گوسفندان را صحرا ببرد. عصر دیروز که اهالی به این موضوع پی بردند جلوی حمام جمع شدند و با هم قرار گذاشتند که گوسفندچرانی را برای مدتی که برف نیامده است، نوبتی کنند.

پدرم به قوبوش عمو گفت بالای پشت بام مسجد برو و صدا کن که مردم در حامام قاپوسو جمع شوند که می خواهیم گوسفندها را نوبت کنیم. قوبوش عمو خیلی راضی نیست با اکراه بالای بام مسجد رفت. اندکی بعد صدای بلند از بالای بام مسجد برآمدکه «آلا آتایویزا رحمت ایلسی گلی داوارو نوبات ایلی له، هوی».


همه جمع شده اند، عبدالله، سلیمان، لطفعلی، حسین آقا، حسن اروجعلی، حسن کوچکعلی،  میرزا ابوالقاسم، بیرامعلی، عشقعلی، کمندعلی، اسد، فرج، مشهدی خیرالله، مشهدی شیری، مشهدی جعفر، موسی، عباس نایب، مشهدی رستم، ابراهیم خان، احمد قهرمانی، مشهدی راضا، مشهدی خسرو، نجات قنبرعلی، شیخ محمود، محمودآقا، اسماعیل، مشهدی جمشید، محمدعلی، آقامعلی، بیرامعلی مشهدی صفرعلی، محمدقلی، علی قلی، اکبر، باقر، علی آقا، صادق، احمدعلی، مصیب دایی، سولوعمو، احمد بیرام، کتابعلی، بیاضعلی، فتحعلی، ابراهیم، هادی، صدقعلی، سودمعلی، زندعلی، حسین آقا، مصیب، مهدی، پرویز، بهرعلی، محمد، بابامحمود، شیرینعلی، راضای نظامعلی، سودمعلی ابراهیم، سودمعلی کربلایی قربان، و....همه و همه حاضرند.  اول بررسی می کنندکه هر کسی چند گوسفند دارد که باید به چرا برود، بعد از مدتی همه تعداد گوسفندها را گفتند و معلوم شد که جمع گله تعدادش به 300 رأس می رسد. بعد معلوم کردند که چه تعداد گوسفند یک نوبت حساب می شود، تا معلوم شود چند روز به چند روز نوبت به افراد می رسد که گوسفندان را به چرا ببرند. چون عده ای به اندازه یک نوبت گوسفند ندارند، چند نفری باهم یک نوبت را تشکیل داده اند. حالا باید پوشک انداخته شود ( انگشت شماری یا قرعه )تا به دقت زمان و روز نوبت هرکسی معین گردد. پوشک انداخته شد، عبدالله و سلیمان قاسمی باش (اول) هستند. بنابر این فردا روز جمعه اول آبان نوبت عبدالله و سلیمان قاسمی است. کمندعلی  آردو(دوم)  عشقعلی دانقا، (دنقیل ) یا آخر، لیستی که ترتیب نوبتها در آن مشخص است تهیه شده و آن را به مشهدی محمد عباسی داده اند تا در مغازه نصب کند و هر روز به کسی که فردا نوبت گوسفند چرانی اوست اطلاع بدهد. 

پس صبح زود باید بروم  ناخور یری را قوروق کنم. یعنی اگر مردم گوسفندهایشان را آوردند کسی در آنجا باشد که نگذارد گوسفندها در کوچه ها آواره شوند وبه این طرف و آن طرف سرک بکشند.

صبح شده، آفتاب پاییزی همه جا را روشن کرده است. هوا آنچنان تمیز و پاک است که به قول سعدی واقعا هرنفسی که می رود حیات را تمدید می کند و چون بر می آید ذات را مفرح می سازد. هوا ملس است نه چندان سرد و نه چندان گرم. نم بارانی هم به زمین زده است. زندعلی هم آمده است. مردم دسته دسته گوسفندان را از اقصی نقاط روستا در آشاقو محله، اورتا محله و یوخارو محله به ناخور یری می آورند و تحویل من و زندعلی می دهند و می روند. بعضی از مردم بیشتر از آنچه هنگام نوبت کردن اعلام کرده بودند گوسفند آورده اند. پدرم هم آمده و در انتهای کوچه ناخور یری ایستاده و تعداد گوسفندان هر کس را که گوسفند می آورد با دقت چک می کند. او حواسش کاملا جمع است و قرار دارد به این حسابها رسیدگی کند تا حقی از کسی پایمال نشود. بعضی بچه های روستا خوش شان آمده که تا حرکت گله به سمت صحرا پهلوی ما و گوسفندان بایستند. 

ناهار را که سیب زمینی پیاز داغ است و اندازه دنیا دوستش دارم در روسری مادر جانم کج به پشتم بسته‌ام و با چوبدستی جودانم، های می زنم و این طرف و آن طرف گله می چرخم. با هر بار این طرف و آن طرف رفتن و گرداندن چوبدستی در هوا  غمهای دنیا را هم زایل می کنم.  لحظاتی بعد به همراه زندعلی گله را حرکت خواهیم داد تا به اقصی نقاط در صحرا ببریم. وقت صحبت بیشتر ندارم فعلا شما را به خدا می سپارم. بابا، آخو نوبات چونوی ایشی ده وار اولماز که فقط خوراتایا  قیزیشه.



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 18:11 | نویسنده : علی علوی |

منزل مرحوم کربلایی عباسعلی (آشاقو حیاط)

داخل کوچه ها را می گشتیم که به درب منزل  مرحوم کربلایی عباسعلی کریمی در آشاقو حیاط رسیدیم. این منزل ترکیبی از یک حیاط نسبتا بزرگ در وسط، دروازه و دالان ورودی، یک دکان در کنار همان دالان که قبلاها وجود نداشت وبعدا درست شد، یک پستو، یک انباری، یک اتاق نشیمن و یک اتاق دو طبقه که محل زندگی مرحومه صدیقه خاله و فرزندان  کربلایی عباسعلی از وی،  یعنی سیاوش، فرامرز، ابوالقاسم، اکبرو دخترخانمی به نام پروین بود.

بخش غربی منزل را یکسره  طویله گرفته بود. بخش جنوب و شرق را هم انباری و کاهدان تشکیل می داد. اتاق نشیمن یعنی آنجایی که تنور قرار داشت در شمال غرب و آن اتاق دو طبقه در شمال شرقی منزل واقع شده بودند. وسط منزل حیاط نسبتا بزرگی بود که یک درخت زبان گنجشک در وسط آن بود و در کنارش سکویی قرار داشت که تقریبا همه منازل روستا  این فضای دلنشین را با خود داشتند. زیر اتاق دو طبقه که ذکرش رفت مغازه ای بود که ابوالفضل کریمی پسر کربلایی عباسعلی از فاطمه ننه ( خانم یوخارو حیاط) کاسبی جدی را از اینجا شروع کرد و الحمدلله به موقعیتهای اقتصادی خوبی رسید. ابوالفضل در این مغازه دو کار می کرد. در قسمتی از آن آرایشگری داشت. آنقدر با سلیقه که همه روستایی ها بویژه جوانها برای اصلاح سر و صورت به آنجا می رفتند. در قسمت دیگر هم بستنی می فروخت که بستنی هایش هم مشتریان بسیاری داشت. (سلیقه و کارآفرینی ابوالفضل نوشتنی است و باید با خودش جلساتی بنشینم و حرفهایش را ثبت و ضبط کنم، شنیدن دارد).

در گذشته نزدیک زمانی که کرسیهای ما با تنور و آتش هیزم گرم می شد، این خانه هم مثل دیگر خانه های روستای خمیگان، به گرمای وجود پدر و مادری مسئولیت شناس و مهربان و خانواده ای سالم و رو به جلو گرم بود.

در آن زمان چرخهای توسعه شهرها هنوز فرزندان با فرهنگ روستا را به دیار غربت نفرستاده بود و دراین خانه هم مثل همه منازل روستا گاو و گوسفند نگهداری می شد. سیاوش، فرامرز، ابوالقاسم و اکبر همانند همه بچه کشاورزهای روستا به آبیاری، کاشت و درو گندم، بیل زدن باغ و باغچه و چیدن علف، که من خاطرات بیشماری از آن را در سینه دارم، می پرداختند.

تقریبا همه  روستاییان از سرنوشت اهالی این منزل اطلاع دارند. صدیقه خاله و کربلایی عباسعلی که سفر آخرت رفتند و الی رحمه الله، سیاوش کریمی با خانواده اش در شمال کشور روزگارمی گذراند، فرامرز به رزن رفته و در آنجا زندگی می کند، ابوالقاسم با خانواده درهمدان بسر می برد واکبر در تهران روزگار می گذراند. پروین خانم هم  با آقایی از اهل ماهنیان ازدواج کرده و به نظرم هم اکنون در رزن زندگی می کنند.

مجموعا الحمدلله این خانواده از اهالی موفق روستا هستند و نبود کامل حضورشان در روستا تا اندازه ای خسارت به حساب می آید. امیدواریم چرخ روزگار گذر آنها را اقلا برای ماه، هفته  و ایامی از سال به سمت روستا بیاندازد و منشأ خیر شوند.  انشاءالله

 



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ | 23:45 | نویسنده : علی علوی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.