X
تبلیغات
خمیگان دوست داشتنی

خمیگان دوست داشتنی

در دنیایی که رسانه همه عالم را فتح کرده بگذار نام خمیگان هم در عالم مجازی بچرخد.

از زبان مرحوم حاجی براتعلی داستان کربلا رفتن مرحوم پدرش کربلایی عبدالله و کربلایی عزت عمویش اینگونه نقل شده است.

روزی از روزها در سالهای اولیه قرن جاری هجری کاروانی از اهالی منطقه رزن برای زیارت امام حسین (ع) در عراق آماده می‌شد. رئیس کاروان به خمیگان آمده و به دنبال جذب هم سفران بیشتر بود من هم که از دو چشم کور مادرزاد بودم اعلام آمادگی کردم. گفتم اگر بپذیرید برادرم عزت را هم می‌آورم. مرحوم کلبه عزت را ما هم دیده بودیم یک دستش ناقص بود. رئیس کاروان می‌پذیرد اما با توجه به ناتوانیهای جسمی‌شان از آنان مبلغ بیشتری برای سفر طلب می‌کند. مبلغ مورد تقاضا را پرداخت می‌کنند و زمان رحیل و رحلت کاروان فرا می‌رسد. همه به راه می‌افتند و عبدالله و عزت هم از خمیگان به آنها می‌پیوندند. کاروان تا قصر شیرین راه می‌رود. شب هنگام به مرز خسروی می‌رسند در آنجا اتراق می‌کنند اما رئیس کاروان و کاروانیان به سبب مشکلاتی که دو برادر عاجز در طول راه داشته اند تصمیم می‌گیرند که عبدالله و عزت را قال گذاشته و خود به صورت قاچاق از مرز عبور کنند و به زیارت بروند. با همین قرار صبح قبل از اذان برمی‌خیزند و بدون این که به عبدالله و عزت خبری بدهند حرکت می‌کنند و این دو برادر وقتی از خواب بر می‌خیزند اثری از کاروان نمی‌بینند.

کلبه عبدالله می‌گفته: عزا گرفتیم که حالا چکار باید بکنیم. من با خودم به حضرت عباس (ع) عرض کردم مگر شما باب الحوایج نیستی می‌دانی هم که ما برای زیارت شما می‌آییم اگر نه من علیل و برادر ناتوانم در این بیابانهای گرم چکار داریم؟

بعد از مدتی آهنگ نزدیک شدن کاروان دیگری را شنیدیم که آمدنش در دور دست ها می‌توانست امیدوارمان کند. وقتی کاروان به ما رسید سراغ رئیسش را گرفتیم و مشکل را برایش بیان کردیم و از او خواستیم که برای رضای خدا ما را هم به همراه کاروانش برای زیارت ببرد. او هم قبول کرد و با آنها به سوی کربلا و نجف روانه شدیم.  

این بار با راحت و اطمینان تمام و در کنف حمایتها و کمک های کاروانیان جدید که لطف و محبتهای زیادی در حق ما روا داشتند راهی مقصود شدیم و تمام عتبات را زیارت کردیم و آداب و اعمال مربوطه را به جای آوردیم و بعد از حدود یک ماه به روستا برگشتیم. بلا فاصله اطرافیان و همسایگان بساط ولیمه را دایر کردند و همه روستاییان را برای شام دعوت کردیم.

خبر رسید که کاروان اول ما هم از عراق برگشته اند و عده ای از آنها می‌خواهند در مراسم ولیمه ما حضور داشته باشند. ما و بستگان و اهالی که شدیدا از آنها ناراحت بودیم قصد داشتیم راهشان ندهیم. اما آنها گفتند ما آن عده از کاروانیانی هستیم که با جا گذاشتن شما مخالف بودیم و می‌خواهیم بدانیم سرانجام کار شما به کجا رسیده است. ما همگی بلافاصله بعد از عبور از مرز دستگیر شده و مدتی در زندان بودیم و چندی بعد آزاد و از مرز عراق اخراج شدیم و هیچکدام نتوانستیم به زیارت برویم. خدا را یک بار دیگر عمیقا شکر گزاری کردم و پی بردم که در دغل بازی کاروان قبل هم حکمتهایی برای ما نهفته بوده است.

در ایام عید امسال که به روستا رفته بودیم در یکی از دید و بازدیدها حاج داداش صفری را دیدم. او این قصه را نقل کرد و به نظر من جالب آمد. زیرا این واقعیت قصه نما هم مربوط به خمیگان است و هم بیانگر اهمیت و ارزش راستی، صداقت و اخلاص در درگاه خداوند می‌باشد. این موضوع نشان دهنده آن است که هرچند مراتب انسانها در آستان باری تعالی به تناسب ارزش کارهایی که برای قرب به او انجام می‌دهند متفاوت است اما خداوند طالب دلهای پاک و صادق است.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 18:16  توسط علی علوی  | 

 

به نام خدای یکتا

من از جانب خودم و همکاران وبلاگ این عید سعید باستانی را به حضور همه خمیگانیها از پیر و جوان، زن و مرد، دارا و ندار، حاضر و مسافر، ساکن و مهاجر، همه و همه صمیمانه تبریک عرض می کنم. امیدوارم چرخ گردون از این سال به بعد برای همه هم روستاییهای من، برای همه ایرانیها و مسلمانان چه شیعه چه سنی، بلکه برای همه انسانها بگونه ای بچرخد که دیگر غم و غصه، خاصه غم نداری و فقر از بین شان ریشه کن شود. آمین

همچنین این عید را به تک تک عزیزانی که برای این وبلاگ مطلبی نوشته اند، از اعماق جان شادباش می گویم.

از حق تعالی می خواهیم که سفر کردگان آخرت از خمیگان در سال گذشته و سالهای قبل همگی بویژه مرحومان کربلایی بیرامعلی، حاج سلیمان، مشهدی یحیی قاسمی که من وظیفه داشتم برایشان مطالبی بنویسم و نتوانستم  انشاء الله مهمان امیرالمؤمنین و امام حسین علیهماالسلام باشند و باقی ماندگان صدها از این عید را با خوشی و خرمی سپری کنند.      

+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین 1393ساعت 23:8  توسط علی علوی  | 

در دورانی که زمین های کشاورزی روستا تقسیم قطعی نشده بود در هر یک از آیشهای آشاقو چول و اورتا چول کشاورزان روستا به هنگام تقسیم موقت زمین که هر ساله با پوشک انجام می شد یک تخته زمین با عرض و طول  مشخص(بین دو جوی آب و طول از رودخانه در بالا تا داشلو گیچیک یولو در پایین، یا از داشلو گیچیک یولو در بالا تا اورتا یول در پایین) را برای امور خیریه و بیشتر برای مسجد تخصیص می دادند و نام آن را حضرت عاباس تخته سی می گذاشتند. در آشاقو چول تقریبا این زمین ثابت بود ولی در اورتا چول اولا ثابت نبود و ثانیا بعضی سالها زمین تخصیص نمی یافت. این زمین را کشت می کردند، و غالبا به صورت عمومی درو می کردند و حاصل آن را جمع آوری و در  امور خیریه و عمدتا در مسجد هزینه می کردند. هم اکنون که زمین های کشاورزی  به صورت قطعی تقسیم شده دیگر حضرت عاباس تخته سی وجود ندارد و این زمینها هم بین کشاورزها تقسیم شده است البته خمیگانیها یک زمین عمومی دیگری در تولکی دوردمز دارند که این روزها آن را به برخی اجاره می دهند و سالانه حدود یک میلیون تومان می گیرند که آن هم به مخارج مسجد می رسد. بیان این نکته خالی از لطف نیست که این زمین به عموم کشاورزان روستا تعلق ندارد بلکه متعلق به کشاورزانی است که رعیت صارم خان اصلانی بوده اند. چرا که این زمین از املاک تولکی دوردمز است و تولکی دورد مز را صارم اصلانی از اربابان تولکی دوردمز که مزرعه ای جدا به همین نام بوده خریده و به رعیت های خود داده است. البته این زمین را مرحوم عبادخان که کدخدای روستا بوده به مرحوم حاج براتعلی اجاره داده بوده ولی بعد از انقلاب دیگر حاج براتعلی آن را رها کرد و الآن به صورت عمومی آنگونه که در بالا ذکرش آمد مورد استفاده قرار می گیرد. به نظر می آید بهتر باشد که این زمین با نام زمین حضرت عاباس برای همیشه همچنان حفظ شود. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 22:26  توسط علی علوی  | 

برای درک بهتر مفاهیم اصلاح و اصول ، اصلاح طلبی و اصولگرایی ، باید پیشینه این مفاهیم در دنیا و ایران را ، ولو بسیار اندک ، عنوان نماییم.اگر بخواهیم از دیدی فلسفی به این مفاهیم نگاهی افکنده باشیم نخست باید واژه های "عین" و "ذهن" ، که اساس تفکرات فلسفی می باشند را توضیح دهیم که در حوصله این مقال نمی گنجد. از نظر تاریخی در غرب ، مثلا در انگلستان ، مذهب کاتولیگ و سلطنت مطلقه داریم . مفاهیمی مانند پروتستان و سلطنت مشروطه به اصلاحاتی اطلاق می شود که جهت تغییر وضع موجود که همان مذهب دگم کاتولیگ و دیکتاتوری بوده ، انجام می گیرد. در فاصله بین دو انقلاب انگلستان ، یعنی انقلاب 1644 و انقلاب درخشان 1688 این اتفاقات رخ داده است. بدان معنا که هم در حوزه دین و هم در حوزه سیاست این اصلاحات رخ داده است. بعد از این وقایع عصر روشنگری و انقلاب صنعتی ، مشاهده می نماییم که هم در ذهنیات و هم در عینیات تغییراتی حاصل گردید و هر آنچه تحت عنوان دین به مردم تحمیل می شد و یا در قالب سلطنت به مردم زور می گفت ، تغییر کرد که وضعیت فعلی مغرب زمین نتیجه همین غربال گری هاست.و اما در کشور خودمان به دلیل تفاوت در تاریخ و جغرافیا و فرهنگ تغییرات بگونه ای دیگر آغاز گردید. امیر کبیر ، عباس میرزا ، طالبوف ، آخوندزاده ، مراغه ای ، تقی زاده و خاتمی هرکدام بگونه ای تلاش در جهت تغییر و اصلاح داشتند که چندان موفقیت آمیز نبود.

 از میان اسامی ذکر شده اولین و آخرین آن یعنی امیر کبیر و خاتمی نماد یکی از الگوهای تغییر ، یعنی از بالا و بدست حاکمیت بوده که اندک توفیقات حاصله نتیجه همین پیروی از یک الگوی عقلانی بوده است. باید عنوان نمایم که مقوله تغییر در قالب چند الگو می تواند انجام گیرد. 1 – تغییر از بالا و توسط دولت یعنی اصلاحات . 2 – تغییر از پایین یعنی بصورت انقلاب توسط مردم . 3 – تغییر از وسط یعنی توسط جامعه مدنی و ایجاد نهادها . 4 – تغییرات همه جانبه یعنی هر سه مورد یاد شده با هم اتفاق می افتد. چون هیچگاه هر سه مدل تغییر در جامعه ما همزمان نبوده اند ، بنابراین اصلاحات اساسی و تغییرات کارساز انجام نشده است. همین کار گروهی و ایجاد نهادهای مدنی مانند تشکل های دانشجویی مستقل یکی از راههای رسیدن به جامعه ای بهتر است که دانشجویان در قالب تشکلهای دانشجویی مجری صادق و بی ریای آن هستند. در بررسی های تاریخی در می یابیم که نهاد روحانیت و علمای دین ، علی الاغلب به دنبال تغییر در دنیای سیاست بوده اند و شاهان به دنبال تغییر در دیانت ، نمونه آن سید حسن مدرس برای تغییر در سیاست پای می فشرد و رضا شاه جهت زدودن دین.به دلیل محدودیت زمانی و فضا در این مطبوعه نمی توان بیشتر از این وارد جزئیات گردید.با توجه به عنوان این نوشتار و طرح مسئله اصولگرایی چیست؟ و اصلاح طلب کیست؟ باید عنوان نمایم هیچ اصلاح طلبی بدون اصول نمی تواند باشد و هیچ اصول گرایی بی نیاز از اصلاح نیست. آنچه مهم است اینکه کدامین اصول مبنا هستند ؟ آیا مطالبات و معلومات عده ای کج اندیش را می توان اصول نامید؟و اما مهم دیگر اینکه چه چیزی باید اصلاح گردد؟آیا دغدغه های فکری هر کسی تحت عنوان روشنفکری و مدرنیسم را می توان اصلاح نامید؟ آیا تفسیر موسع داشتن از قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران اصلاح طلبی می باشد ؟ و یا تفسیر مضیق داشتن ، اصولگرایی؟ آنچه مسلم است همه چیز نه سیاهند و نه سفید . تمامی نظام های فکری دارای اصول و قواعد خاص خود هستند و نظام حکومتی و فکری ما هم عاری از اصول نیستند و بدون پایبندی به این اصول هرگز ره به جایی نخواهیم برد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 9:51  توسط علی علوی  | 

احسان ابراهیمی- قانون 
20 بهمن 1392؛
 صبح که آمدم دفتر، دیدم کنار ساختمان ریاست جمهوری یک سوله بزرگ احداث کرده‌اند. مثل این بیمارستان‌های صحرایی بود. چادر بزرگی زده بودند. تعجب کردم. جلو رفتم و دیدم جلوی ورودی چادر یک تابلو چسبانده‌اند و با ماژیک روی آن نوشته‌اند «کمپ ترک اعتیاد لاریجانی و برادران به جز صادق»! تعجب کردم! جلو که رفتم دیدم علی آقای لاریجانی روپوش سفید پزشکی تنش کرده و یک گوشی هم از گردنش آویزان است. پرسیدم: «ماجرا چیه دکتر؟ خیر باشه، چه خبره؟» گفت: «این آمریکایی‌ها خماری اذیتشون می‌کرد، زده بود به سرشون. می‌گفتن مختصر کمکی که ما به ایران کردیم باعث شده بتونن یه مقداری مواد غذایی بذارن توی سبد بدن به مردمشون.» پرسیدم: «خب چه ربطی به اینجا داره؟» گفت: «کمپ ترک اعتیاد تأسیس کردیم تا آمریکایی‌ها از خماری در بیان.» وارد اتاق شدم، دیدم کلی از مقامات آمریکایی روی زمین دوزانو نشسته‌اند و جواد لاریجانی برایشان حرف می‌زند.» آقای لاریجانی داد می‌زد: «مسافر! قوی باش. تو قهرمانی، تو با قدرت اراده پولادین خودت، دیو اعتیاد رو به زانو در میاری. از همین ردیف اول شروع کنید.» صدای خماری با فریاد گفت: «باراک هشتم، یک مشافر؛ دو روژه که پاک پاکم. بذارید ما بریم آمریکا روی هواشت!» جواد آقا گفت: «دروغ نگو! تو کی ترک کردی؟ چرا تمارض می‌کنی؟» همه داد زدند: «ترک نکرده ترک نکرده!» علی لاریجانی گفت: «دوستان سر جای خودشون مستقر بشن، برای مرخص کردن باراک رأی می‌گیریم.» بعد برگشت مرا نگاه کرد و گفت: «حال کردی دکتر؟ دیپلماسی به این می‌گن! التماس می‌کنه ولش کنیم بره!» سرم را تکان دادم و از کمپ بیرون آمدم. جلوی چادر روح‌ا... حسینیان با یک جعبه بزرگ گوجه فرنگی داشت وارد می‌شد. گفتم: «شما هم غذا براشون درست می‌کنی؟» گفت: «غذا واسه ابلیس بپزم؟ غذا نیست، ولی می‌خوام با گوجه از باراک پذیرایی کنم.» گفتم: «اوبامای بیچاره، اینجا همش خماره، خمار که حال نداره. اون طفلی رو خدا زده، تو دیگه ولش کن.» گفت: «خب من چون می‌دونم از پا افتاده می‌خوام برم بزنمش دیگه! یه ویتنامیه از رشادتش در جنگ با آمریکا تعریف می‌کرد، می‌گفت توی جنگ دو تا پا و دو تا دست یه آمریکایی رو بریده. پرسیدن چرا سرشو نبریدی؟ گفت آخه قبلا یکی بریده بود! حالا حکایت دوستان ماست!» گفتم: «مردی نبوَد فتاده را پای زدن.» گفت: «می‌دونم، ولی پای زدن خیلی حال می‌ده. تنها فرصتمه.»
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 0:20  توسط علی علوی  | 

(1)
هرچند هميشه بچه اي بدهستم
درعاشقي ام سخت زبانزدهستم
عمري ست مسيرهمدان-مشهدرا
همواره ميان رفت وآمد هستم

(2)
پربازكني ،اگربه مشهدبروي
هرچندشكسته پر،به مشهدبروي
وقتي كه دلت گرفت ازتنهايي
كافي ست كه يك سفر به مشهدبروي

(3)
ديدي گره ازكارتو واشد پسرم !
انگاررضا ازتو رضاشدپسرم!
ديگر به عصاي چوبي ات تكيه نكن
پاهاي تومشمول شفا شد پسرم !

(4)
بالا بردم دست دعارا آقا
تا بشناسم باتوخدا را آقا
ازنام شما كپي گرفتم باعشق
نام پسرم عليرضا را آقا!

آقا حجت علیکم السلام
دمت گرم، قلمت روان، حس شاعریت گل، زیبا می نویسی زیبا. دستت درد نکند. ای کاش می شد یک شب شعری از شعرای رزن در خمیگان ترتیب می دادیم. فکر می کنی امکان دارد؟


                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 22:55  توسط علی علوی  | 

به حضور هم روستایی عزیزم سلام گرم و خالصانه دارم. من خیلی مایل نیستم در این سایت مطلب سیاسی بنویسم معمولا به دیگران هم توصیه می کنم که سیاسی ننویسند اما شما موجب شدی که این سطور را رقم بزنم. انشاءالله که خیر باشد.

نمی دانم تعریف شما از اصولگرایی چیست.  اما از نظر من اصول گرایی یعنی گذشت صادقانه، فی سبیل الله، بی منت و چشم داشت، از نفسانیات برای حفظ اصول، کاری که شهدای گرانقدر انقلاب اسلامی انجام دادند. سوختند تا اصول بماند. بگذار دو سه نمونه بسیار نزدیک از این اسوه های عالم که شما هم آنها را خوب می شناسی  اندکی برایت معرفی کنم.

۱- صفرعلی قاسمی:

همگان اطلاع دارند ایشان پسر مرحوم حاج مهدی قاسمی یک از ثروتمندان روستا و وجهای منطقه رزن بود. همین الآن هم که در منطقه اسمی از خمیگان ببری مردم اول از حاج مهدی یاد می کنند. هیچ نیازی به حضور در جبهه که همیشه بوی خون می داد نداشت. این فرزند صدیق مملکت، اصول گرای واقعی نه پی جوی منفعت، با آن که در رده های اداری فرماندهی منطقه ۷ سپاه خدمت می کرد ولی همواره با اصرار در عملیاتها در اولین خطوط رزم با دشمن حضور می یافت. تازه داماد بود که در عملیات کربلای ۵ حضور یافت و بشدت مجروح شد و وقتی آخرین بار در نبرد با دشمن جان لایق خود را تسلیم خدا کرد هنوز جراحتهایش التیام نیافته بود.او با همان تن زخمی ولی ایمان فولادین به سمت دشمن آرپی جی شلیک می کرد. یک بار اوایل ورودش به سپاه  مدتی از او خبری نبود مهدی عمو به من فرمود از صفر خبری برایم بیاور. می دانستم که در لشکر امیرالمؤمنین است. به کرمانشاه و بعد به ایلام و بعد به صالح آباد مقر لشکر رفتم. گفتند در مهران است. آنقدر گشتم که پیدایش کردم. او را در کنار چادری در ساحل رودخانه فصلی بزرگی دیدم  که مشغول پاک کردن آر پی جی بود، از چهره برافروخته اش نور ایمان می بارید. بی خبر بر بالای سرش رفتم  تا گفتم صفر سرش را بلند کرد، سلام و احوالپرسی کردیم. گفتم صفر خیلی نورانی شده ای بترس. گفت شما نترس بادمجان بم آفت ندارد. من کجا و شهادت کجا؟ نگو که شهادت در کمینش بوده است. این یک اصول گرا که جادارد سرمان را به رفاقت، دوستی و فامیلی با او بلند نگه داریم. البته من خبر رفتن پهلوی سفر را به حاج مهدی عرض کردم ولی کل ماجرا را نگفتم که شاید نمی توانست طاقت بیاورد. خوب پدر بود.

۲- ابوالفضل رنجبر

جوان پاک و بی آلایش روستا، کارگر زاده ای که به سبب سلامت نفس و عقیده و پاکی جانش با پیام بزرگمرد تاریخ حضرت امام روح الله خمینی شعله ور شد و به بسیج مقدس پیوست تا از دین و مملکت خویش دفاع نماید. من با او مراوده زیادی نداشتم اما چند روز قبل از شهادتش با او لحظاتی صحبت کردم، دیدم واقعا از آن یلانی است که ره صد ساله عارفان را یک شبه طی کرده و جانش نا آرام و مشتاق شهادت است. براساس تکلیف الهی از پا ننشست تا در عملیات کربلای 5 تیر مستقیم توپ دشمن سرش را از تن جدا کرد تا به همراه مولایش حسین بن علی (ع) در محشر در نزد رب العالمین سرفراز حاضر شود. این هم یک اصول گرای دیگر.     

۳- محمود شاهنجرینی

جوان رعنای حاج احمدآقای شاهنجرینی. کم سن وسال بود اما با معرفت. به منش و لباس بسیج بشدت علاقمند بود. کوچکترین اورکت بسیج برایش بزرگ بود و در بدنش زار می زد. بتازگی از نظر فهم سیاسی بزرگ شده بود و بوی سیاست شامه اش را می نواخت. در جریان کاندیداتوری حجه الاسلام ابراهیم رازینی برای نمایندگی مجلس از طرفداران سرسخت او شده بود. او می گفت روحانی خیانت نمی کند. اما در گرماگرم انتخابات وقتی فهمید در جبهه های شمال غرب عملیاتی در راه است همه سیاست را واگذاشت و به جبهه شتافت. او در شناخت اصل و فرع سیاست و جبهه با بصیرت حقیقی راه را بخوبی تشخیص داد و جبهه را انتخاب کرد. این شهید عالی مقام تکلیف خود را مردانه انجام داد تا به ما و همه نسل ها درس اصول گرایی بدهد.   در مجلس بزرگداشت شهادتش  وصیت نامه اش را من خواندم اما واقعا در برابر روح او احساس کوچکی می کردم.

صد افسوس که نام این بزرگمردان در گرد و غبار مسائل سیاسی سیاست بازان به محاق رفته است.

باری هم روستایی عزیز اگر از این اصول گراها پیدا کردی من خاک پایشان می شوم. نه من بلکه ملت قدر شناس ایران همه با جان خود را فدای چنین اصول گرایانی خواهند کرد اما به نظر من بین این اصول گرایان و اصول گرایان قلابی پرمدعا و روییده در زمستان فاصله از زمین تا آسمان است. 

می دانی که مرام من در همه زندگی اصول گرایی بوده است. آنگاه که از شماتت منافقین و چپ های مارکسیست در دانشگاه کسی نمی توانست حرفی از اصول گرایی بزند از مستحکم ترین طرفداران اصول گرایی بودم ، روزهای دشوار مبارزه بود و مبارزه، کتک می خوردیم و کتک می زدیم و افتخار می کردیم. تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ

من برای شما حرفها دارم اما حیف که نمی دانم که هستی. اگر مایل بودی مشخصات خودت را بنویس تا با هم صحبت بیشتری داشته باشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 8:55  توسط علی علوی  | 

 از آشاقو چای دو گراف جانانه نوشتم امروز می خواهم گراف پاییزی آن را بنویسم. فراموش کردم جغرافیای آشاقو چای را با دقت برایتان ترسیم کنم حالا این کار را می کنم. من مرغزار زیبای واقع در دره ای که از اوچ گوز در جنوب غربی شروع می شود و به ماغار در شمالغربی ختم می گردد را آشاقو چای نام می گذارم. سراسراین مرغزار را باغهای انگور پر محصول پوشانده است البته جنگل و یونجه زار هم دارد. خط فاصل این مرغزار با ماغار دره یوخارو محله و خطی فرضی و تاحدی واقعی در غرب است که این دره را از باغچا لار (باغات چسبیده به شرق روستا) جدا می کند. ارتفاع کمتر این مرغزار نسبت به مناطق مجاور با همین خط مشخص است.

فصل پاییز در روستای ما خمیگان، فصل برداشت و ذخیره سازی محصولات کشاورزی بود تا زمستانهای سخت و برفی با در اختیار داشتن آذوقه در امنیت خاطر سپری شود. مرغزار زیبای آشاقو چای در این گراف هم زیباییهای بی پایانی را با خود به همراه دارد تا به شما تماشاگران این صحنه عرضه بدارد. حالا این گراف را در پاییز مشاهده کنید.

تقریبا اواخر مهر ماه است، برگهای درختان و باغات انگور به زردی گراییده و بتدریج برزمین می ریزند. بسیاری از مردمی که در این منطقه باغ انگور دارند در برداشت نهایی انگور هستند یعنی باغلارو پوزول لار. خدایا خالااوغلو و بیرام خالااوغلو با خانمهایشان، احمدعلی طاهری با ملائکه ننه و غلام، بابامحمود با دو خانمش معصومه ننه و یمن تاج و پسرهایش محمد و حبیب، محمد سبیل و رضیه ننه و اژدر، احمدعلی عظیمی با عزیزه عموقیزی، مصیب دایی با مه لقا باجی و محمود، حاج حسن میرزایی با خانمش و اکبر و حسین و عباس، سودمعلی قاسمی با پری عموقیزی و قنبر، ذوقعلی با صفیه باجو و اصلی زن عمو و صفر و غلام،  مشهدی حسن با رقیه ننه و داداش و قارداش و شاه علی، مشهدی احمد و شیخ علی آقا با خدیج باجو و اقدس باجو و محمدرضا و اصلان، مشهدی صادق با اژلاله و رضا و حیدر، حاج سلیمان با پری باجو و زندعلی و رضا، حاج عبدالله با خدیجه باجو و صفت و حجت با علاقه و رغبت تمام در حال چیدن انگور و ریختن آنها در صندوقهای حمل انگور یا دال سبدیها ( سبدهای بزرگ که در پشت حمل می شد) هستند تا انگورها جمع شوند و به خانه حمل گردند تا آن بخش که مناسب است روی طنابها در منزل برود و به کشمش سبز تبدیل گردد و آن بخش که امکان کشمش شدن ندارد به شیره انگور مبدل شود.

پس از چند روز این باغات به گاو و گوسفندها سپرده خواهد شد تا چریده شوند. آن موقع باز ما هستیم تا گاو گوسفندها را بچرانیم و باغها لخت شوند و بعد از مدتی به همراه یونس عمو، گلچین، سودمعلی احدی، پدر،  برادر و پسر عموها برای خاک کردن آنها به باغ بیاییم. جنگلهای مرغزار هم حالت غارت زده کامل پیدا می کنند و چهره زمستانی به خود می گیرند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 11:24  توسط علی علوی  | 

در ابتدای یک متن و یک زیبا سطری که ستارگان درخشنده اش کلمات است که من حسرت نمی خورم زیرا که امروز هم خاطره ای برای آینده ماست و چندی بعد حسرت این روز را خواهیم کشید که بچه جان آن ممه را لولو برد. پس امروز را دریابیم که فردا حسرتش نخوریم.

و اما من بر بودن خویش گاه حسرت حرکت می خورم که سکون در انسان معنا نمی گیرد و خمیگان دوست داشتنیمان که در آغوش خویش جان دادنش را به دیدگانمان اکنون می بینیم و این قلب های پر از شور را به آتش می کشد و شعله هایش آدمی را سوزناک غم می کند براستی چه باید و چه حرکتی می باید که این گذر حساس در این پیچ بلند تاریخ را گم نشد و دیگر بار فراز جنگل های یک دشت به سبزی گراید تا خنکی نسیم آن سوز دلها بنشاند و آرامش دوباره با نگاه یک کودک در انتهای یک مسیر پر پیچ و خم به زیستن شتابد. و غرق در اکسیژن و سرشار از تنفس شود با ریه هایی که دود را از خویش براند و امید شکفتن گل در باغچه دلش بارور شود و بازی کودکانه اش را در میان علفزارهای پیرامون روستایش غلت خورد آنچنان که مست از زیبایی طبیعت شود. طبیعتی که آدمی را به وجود مطلق مثالی از فعل است. و فریاد کش زیبای الله اکبری است که هر صبح بلندگوی مسجد بیدار به قیاممان می کند تا تلنگر های محیط خویش را دریابیم که طبیعت نشانی از زندگیست که چون بیابان خشک است و شکوفه از آن می روید و باز در اندی می خشکد و هی تکرار تا انسان را به تفکر در خویش و طبیعتش وادارد که خدا مطلق است و طبیعت (( کل من علیها فان )) و این روحی که در کالبد فانی انسان دمیده شد و نفس به انسان داد آدمی را در مسیر حق می خواند تا بیداریش را مرهون این روح کند که به سوی او می خواند تا جاودان بماند وگرنه در لجن بدبوی نطفه خواهد ماند و این است که انسان را روح مسئول به حرکت می کند که زالو ها در سکونند و جز مکیدن خون حیات بشر کاری ندارند زیراکه زالودر لجن است.روح به دنبال همبستگی با روح های دیگر است و می بینم در خمیگان دوست داشتنی گاه متکبری که حتی سلام به اهالی شریف دوست داشتنی را عار می داند و این ست که از روح خویش غافل است زیرا که پیام فطرت را نمی بیند و نمی شنود که با آیه این تصدیق می شود (( که در زمین متکبرانه راه نروید )) که (( سلام را یا همان ویا بهتراز آن پاسخ گویید.)) و بفرموده علی بزرگترین مفسر قرآن در کلام فصاحت و بلاغت خویش می فرماید: که آدمی را به تکبر چه کار که آغازش از نطفه ای نجس است و مرداری گندیده پایانش.

و اما سال ها پیش در چیمک یری:

باران بهار و پاییز هر سال جاری از آب رودخانه را می کرد و گل و لایش می روفت و در مسیر خویش گاه چاله هایی پر می کرد و وگاه ایجاد. بهار که می شد با بچه های زیبادل روستا راه رودخانه را در پیش می گرفتیم و چوب در چاله می کردیم تا ارتفاع بسنجیم و برای تابستان زیبا، استخری از آب روان بیابیم. تا تن را به آبیش بشوریم و آبی کنیم. در انتظار رسیدن تابستان چشم ها را به ساعت می دوختیم تا زمان را پیش براند، اما عقربه کوتاه پهن زشت لیبرال انگار حال حرکت نداشت هر چند که ثانیه به زور هل می داد اما عقربه چاق بود و در کلسترول غرق. از پرخوری پهلو هایش باد کرده بود و آروغ می زد. اما از کنار او عقربه ثانیه شمار به سرعت می دوید، لاغربود و ضعیف، اما مصمم به رسیدن و استقامت در حرکت، کار را او می کرد اما خوراکش را عقربه زشت لیبرال چاق بالا می کشید و می بلعید و بر لیپید های اشباع تنش می اندوخت و همچون زالو که خون مفت می مکیدٰ سعی در تحمیل سکولاریسم به ساعت دقیق زمان بود تا ناقصش کند. عقربه پهن انگار انفاق را شنیده بود اما کمکی نمی کرد. روز گار عقربه ها را راند و تابستان را فراخواند. و اینک تابستان است که بچه های روستا هم را صدا می زنند تا جنگل ها را بروند و از آب روان، تن خنک کنند.و اما گندم زار: گندم ها را در کتیل می بستند و بر پشت الاغ خاکستری دوست داشتنی که هر روز چندین بار، بار سنگین را حمل از مزرعه به خرمن یری می کرد، صدا می کردند. گاه گوشه کتیل را می گرفتم تا تای بار نکند چنان طول می کشید که از نفس می افتادم به دنبال سنگ هایی به طرف سبک کتیل بار می کردم تا تای بارش رفع شود و بار به سرمنزل مقصود رسد. تای بار بودن نشان از عدم تعادل است و اعتقاد به عدل الهی ست که بار آدمی را به سر منزل مقصود خواهد رساند. موقع برگشتن بعضی از بچه ها قوطی های ربی که خالی از رب بود را چند عددی سنگ درونش می کردند و درش می بستند و سوار بر الاغ هاشان منتظر رسیدن کتیلچی های دیگر می شدند تا با صدای تاق و توق قوطی رب، مسابقه الاغ دوانی را ببرند و عصر از الاغ هاشان تعریف کنند و پز بدهند. الاغ را نباید رنجاند. بچه ها زودتر از من به گندم زار می رسیدند اما من الاغ دوست داشتنی را دوست داشتم و هرگز با سرو صدای قوطی و با نیشتر نیه نرنجاندمش چرا که پدر بزرگم گفته بود، علی در سخنانی به مامورجمع آوری مالیات در باب رعایت حقوق حیوانات چه فرموده است. گندم زار همه اش درس بود و درس! آموختن بود در عرصه زندگی! مدرسه انسان سازی! این بود و است که احساس و عقلانیت اجماع به رعایت حقوق حیوانات را دارند. ما که وارد نبودیم کتیل را جلوی پایمان نگه می داشتیم اما الاغ که سرحال می شد زونقا زونقا می رفت و کتیل در جلوی مان بالا و پایین می پرید و پایمان را بین پالان و کتیل گاه نیشگون می گرفت.ناهار همیشه دوغ بود که تلیت با پنجه کش بود گاه که وضعمان خوب می شد دوسه تایی خیار رنده اش می کردیم تا تنوعی شود که امروزمان با دیروزمان یکی نیست. کاش عمل مان نیز چنین باشد. گاهی هم شربت شیره انگور لحظاتمان را شیرینتر از همیشه می کرد. یک جام بزرگ که دهانه اش کج و کوله بود ظرف غذای مشترک جمعمان بود که همه قاشق ها را یک تنه در آغوش خود می پذیرفت بدون اینکه برنجد. و یا به کسی اخم کند! هر چند که جام قیافه اش پیر شده بود اما چنان شکلکی بر اهل سفره در می اورد که با خنده غذا بخورندو خوش باشند. پیری پایان دوران نیست بلکه بخش زیبایی از زندگیست، دورانی که تجربه اش با محبت آجین است. دستانی که می لرزد نشان از بودن یک انسان است. که چه جایگاه بزرگی پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها در فرهنگ اصیل اسلامیمان دارند که سرشار از دوست داشتن است. اما چند صباحیست که دیلماجان شیاطین، تاریک اندیشان سکولار، فرهنگ ضد فرهنگ غرب را که در آن پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها را همچون زباله در زباله دان سر کوچه می ریزند وارد ادبیات زندگی ما می کنند تا انسان را تعریفی ضد جوهر وجودی اش کنند و ادبیات اصیل اسلامیمان را تهی از اسلام کنند.پدر بزرگ مهربانم بعد از غذا کتیل آماده را بر الاغ بار می کرد و یکی از بچه ها را مسئول رساندن بار به مقصد می کرد. این شاید اولین مسئولیت مهمی باشد که بچه ها را بر آن می داشتند. یک آموزش و احساس مسئولیت در کودکی برای رشد سریع و ساختن انسان برای آینده اش. یکی از بچه ها که در مزرعه می ماند توان چیدن گندم را نداشت اما برمی خاست و سنبل های دانه دانه ریخته در جای کتیل رفته را بر می داشت تا بداند که کار باید تا که ساخت (( فاذا فرغت فانصب )) وگرنه نمی توان قدمی برداشت. روزها گذشت و پایان گندم زار و وصال جدایی دانه از سنبل و تلنگری دیگر به انسان که (( الدنیا مزرعة الاخرة )).

و بار دیگر رودخانه: من نیز که پایان خرمن بود به رودخانه رفتم زیرا که در کنار هم بودن و تن را آبی کردن از خنکی آب روان، دل را جلا می داد و آتش خورشید را کمی آرام می کرد. بچه ها یکی یکی در آب می رفتند و بعضی از بلندی کوتاه، شیرجه در آب که گاه سرها به زمین می خورد اما شادی لحظات چنان بود که دردش را به رو نمی آوردند. برخی مجرب بودند و انگشتها را در آب و در گوش می کردند تا گوشهایشان پر از آب نشود که سرشان مثل توپ پر از آب، لق لق شود. ویا دست خیس به بدن می کشیدند تا که سردی آب به یک باره تنشان را مورمور نکند.بر خی هم که می ترسیدند و داخل نمی آمدند انگار هورمون های کورتیزول و اپی نفرینشان به بیش فعال بود. برخی کشتی در آب می گرفتند و برخی زیر آبی مسابقه نفس می دادند. معمولا آنهایی که کم می آوردند گردن سیگار را باریک می دیدند و در آب علیه او حرف ها می زدند اما در داخل آب بودند و می دانستند که سیگارها در آب خاموشند. از آب که بیرون می آمدند سیگار گردن باریک چنان گوشه رینگ ناک اوتشان می کرد که زبانشان بند می آمد و یادشان می رفت که همین سیگار گردن باریک گردنها شکسته. بگذریم! هر از گاهی بیرون می آمدیم تا زیر آفتاب محبت بخشکیم و گرم شویم. بچه ها آتش و دودی به پا کرده بودند که در آن لباس بخشکانیم و مقداری گرم شویم اما بوی دود چنان لباس ها را سینووی می کرد که عصر همه می فهمیدند که امروز کجا بودیم. برخی سرزنش می کردند و برخی حسرت نبودن را می کشیدند. یک اجتماع صمیمی که بزرگان روستا هم هر از گاهی برای فرار از آتش خورشید خود را به آب می زدند. اما آن روز من رفتم و آموختم که آب زیباست و طبیعت سخن می گوید و ذکر می کند چرا که تجلی اراده خداوند است و من آن روز غرق در آب صدای ذکرش را شنیدم که می گفت (( سبحان الله )).

برخیزم! که امشب شبی طولانیست! حرف ها فراوان و مجال اندک! امشب گلویم را بغضی می فشرد! از خاطرات نوشتن بس است از گفته های تاریخ می باید شنید! امشب می باید بیدار ماند! بیدار برای امروز! بیدار در گذر از دیروز!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 23:9  توسط علی علوی  | 

در گذشته های نسبتا دور کشور ما ایران آموزش رسمی نداشته و آموزشها اغلب در مکتب خانه ها و به صورت خصوصی انجام می گرفته و سطح و کیفیت عمومی آن پایین بوده است. به تبع آن در خمیگان هم این مکتب خانه ها بوده اند که این مهم را بر عهده داشته اند. قدیمی ترین مکتب خانه خمیگان مربوط به مرحوم ملامحمد جد آقایان جعفریها بوده است. بعد از آن هم مرحوم میرزا یدالله و میرزا ابوالقاسم کج دار و مریز این سنت حسنه را ادامه داده بودند. البته سطح آموزش زیاد بالا نبوده حداکثر در حد روخوانی قرآن، خواندن کتاب کریمی، کوراوغلی، قمری، دخیل و اگر خیلی پیشرفته بود گلستان هم خوانده می شده است. (امیدوارم باسوادهای آقایان جعفری این نوشته را بخوانند و اطلاعات دقیق تری در رابطه با آن تهیه و به سایت ارسال نمایند). به غیر از یاد شدگان مرحومان میرزا غلامعلی، کربلایی اسد و میرزا علی محمد هم مکتب داشته اند و خدمات شایسته ای را برای خمیگان ارائه کرده اند. امروزه عده ای در خمیگان وجود دارند که به آنها قرآن خوان می گویند.  برخی از این افراد پرورش یافته این مکاتب بشمار می روند.  از جمله آنها می توان به شیخ محمود میرزایی، حاج احمدآقا شاهنجرینی، حاج نجات جعفری، سلطان ابراهیم صادقی و ...اشاره نمود.

اما با روی کارآمدن رضاخان که برنامه ویژه ای برای توسعه در کشور داشته ابتدا در شهرها و بتدریج در روستا ها مدارس رسمی دایر می شود که آموزش رسمی در سراسر کشور ارائه شود و فرهنگ کشور یکپارچه گردد. این پروسه کم کم از مرکز به پیرامون سرایت می کرده تا این که اولین مدرسه در خمیگان در سالهای آغازین دهه چهل شمسی تشکیل می شود. ابتدا مدرسه در حیاط دیوانخانه قلعه یعنی در محل کنونی منزل مرحوم صحبت قلندری راه می افتد ولی بتدریج از آنجا هم جدا شده و در محل کنونی کوهنه مدرسه ساختمانی خشتی گلی احداث می شود و مدرسه به همین جا منتقل می‌گردد. این مدرسه عبارت بود از دو اتاق کنارهم و یک انباری در انتهای ضلع شمال غربی، و یک دستشویی از نوع دستشوییهای قدیم در ضلع شمال شرقی. یک حیاط حدودا 200 متری که اطراف آن را دیوار مدرسه محدود کرده بود. یک پرچم سه رنگ شیر خورشید در وسط حیات قرار داشت که گاه آن را بالا و پایین می کردند. بعدها که من کلاس چهارم شدم مرحوم حاج محمد آقا یک چاه هم در ضلع شرقی حیاط مدرسه حفر کرد و با دلو از آن آب بیرون می آوردیم.  در آن زمان بسیاری از مخارج ساخت و اداره مدرسه باز از مردم گرفته می شد. یکی از مشکلات ما این بود که معلم از ما پول می خواست تا خرج مدرسه کند و ماهم که خواسته وی را در منزل مطرح می کردیم و پدر ها با ما دعوا می کردند.

در سالهای اول تشکیل مدرسه مکتبی ها  فکر می کردند که چون در مدرسه علم دین یاد داده نمی‌شود این پدیده خوب نیست لذا برخی واکنشهای منفی از خود نشان می داده اند. با این حال مرحوم میرزا ابوالقاسم در سالهای اول شکل گیری مدرسه بازهم در مدرسه درس می گفته است. وقتی من در سال 1346 کلاس اول ابتدایی را در روستا آغاز کردم چند سالی از تشکیل مدرسه می‌گذشت یعنی اولین دوره دانش آموزان دوره پنج ساله ابتدایی را تمام کرده و برای خواندن کلاس ششم به رزن رفته بودند.

حالا آبان یا آذر ماه 1346 شده ( در آن زمان بچه ها از اول مهر مدرسه نمی رفتند، آنها باغ و یونجه را با گاو و گوسفند می چراندند و وقتی صحرا جمع می شد به مدرسه می رفتند) و من که 5 ساله هستم و با دقت در کارهای داداشم که کلاس دوم ابتدایی بود، و اهمیتی که خانواده به درس خواندن وی می‌دهند علاقه زیاد پیدا کرده ام که به مدرسه بروم. بسیاری از درسهای کلاس اول از جمله شعر فرزندان ایران، درس آخر و... که ایشان سال گذشته می خواند را ازبر کرده ام و گاهگاهی آن را به عموهای قهوه خانه دار، بویژه مرحومان حاج مهدی و مشهدی شیرولی می فروشم. آنها وقتی جمعی را در کنار خود می بینند با افتخار و نوعی بالیدن به خود از من می خواهند تا آنچه بلدم را برای آنها بخوانم و من می خوانم و آنها یک قران هدیه به من می دهند. (خدایشان بیامرزد چقدر مرا به خاطر زرنگی در تحصیل دوست داشتند). با اصرار زیاد از داداش خواستم که یک روز مرا هم به مدرسه ببرد او هم قبول کرد. خوشحالم . باهم به مدرسه رفته ایم هوا بشدت سرد است. من تا به در کلاس مدرسه رسیدم  کفشهایم را درآوردم فکر می کردم از آداب مدرسه است. بچه ها حسابی به من خندیدند. پسرعمه ام هم در کلاس است او سال قبل هم به مدرسه می رفت اما مردود شده و در کلاس اول نشسته است. او به من یاد داد که نباید کفشهایم را در بیاورم و مرا برد و در کنار خودش نشاند. بعد از چندی معلم بر سر کلاس آمد. معلم آقای سپاهی دانشی به نام محسن قرخلر است. او از بچه های کلاس خواست تا اگر کسی می تواند از یک تا 10 بنویسد پای تخته بیاید. همه ساکت نشسته اند و من گفتم من بلدم. او از من خواست تا پای تخته بروم. رفتم از یک تا ده را شمردم اما من نوشتن بلد نبودم. معلم خواست تا سرجای خود بنشینم اما من گفتم آقا من کتاب کلاس اول را بلدم از حفظ برایتان بخوانم. ایشان برسرذوق آمد و از من خواست برخی دروس از جمله فرزندان ایران را بخوانم. خواندم و بیش از پیش ذوق کرد. داداش را خواست و گفت پدرت را بگو فردا به مدرسه بیاید. او به من گفت شما از این به بعد مدرسه ای هستی و همراه برادرت به مدرسه بیا. مرحوم پدرم فردا به همراه شناسنامه من به مدرسه آمد. معلم گفت شناسنامه این پسر را برایم بیاور تا من ببرم در همدان یک سال سن وی را بزرگ کنم و به مدرسه بیاید. پدرم بلافاصله شناسنامه مرا از جیبش درآورد و به معلم داد. او هم شناسنامه را برد و بزرگ کرد و آورد و من واقعا مدرسه ای شدم و درس را شروع کردم. روزهای اول که گذشت نمی دانم به چه دلیلی آقای قرخلر دیگر به مدرسه نیامد به نظرم خدمت سربازی اش تمام شد و اقایی به نام سید محمود موسوی معلم ما شد و با ایشان کلاس اول را به پایان بردیم. از همان اول همیشه نمراتم بیست و بالاتر از بیست بود و گوی سبقت را از همه همکلاسیها می ربودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 21:11  توسط علی علوی  | 

مطالب قدیمی‌تر