✍️ دکتر مظفری
سالها پیش در حین تحقیقات محلی تاریخی دیار درگزین در روستای سراوک با پیر مردی برخورد کردم که قادر بود به زبان انگلیسی سخن بگوید و این بهانه و کلیدی شد جهت باز کردن باب سخن با او. او گفت: در جنگ جهانی دوم، سربازان آمریکایی در بالای روستای سراوک اردوگاه ساختند و چاه کندند و جهت تهیه مایحتاج یومیه به سراوک می آمدند. من را که آن موقع نوجوان زرنگی بودم به عنوان همراه خرید انتخاب کردند و من اقلام مورد نیاز آنها را تهیه کرده و می بردم و در اردوگاه به آنها تحویل می دادم و در کنار آنها کار میکردم. زبان انگلیسی را از آنها آموختم ،آنها بسیار درست کار و چشم پاک بودند. وقتی در تابستان برای آنها هندوانه می بردم به ازای هر کیلوی آن یک کیلو شکلات خوشمزه می دادند. در آن ایام در کوههای اطراف سراوک گراز زیاد بود و به مزارع و بساتین و صیفی جات مردم آسیب میزد، اهالی جمع شدند و به مستر جونز که با من جهت خرید به روستا می آمد و من در واقع دیلماج او بودم گفتند که با تفنگهای خود گرارزها را بزنند تا به مردم زیان نرسانند. آنها گرازها را زدند و شر آنها را از سر مردم کم کردند ....
مش حسن که روحش شاد و الآن از این دنیا رفته است یک خاطره جالب تعریف کرد. او گفت : من گاو زردی داشتم که مستر جونز از آن خوشش می آمد و خریدارش شد. به او گفتم قیمت گاو 200 تومنه فردا بیا ببر. 200 تومان در 80 سال پیش مبلغ خیلی بزرگی بود. وقتی مستر جونز گاو را برده بود و کشته بودند با کمال تعجب دیده بود که شکم گاو را پر از آب و کاه است.
مش حسن این کار را زرنگی خود و حماقت مستر جونز تصور می کرد و وقتی به او اعتراض کرده بودند گفته بود: ولی تو خودت گاو را خریدی
.but you bied my cow
مش حسن خاطرات زیاد دیگری داشت که می ماند برای وقتی دیگر.
خاطره گاو مش حسن سراوک و مستر جونز آمریکا مرا به یاد دو داستان مرحوم غلامحسین ساعدی در روستاهای آذر بایجان می اندازد (گاو )و (بیل به دستان ورزیل) در مجموعه داستانهای (عزا داران بیل )
در داستان گاو که داریوش مهر جویی آن را به صورت فیلم در آورد؛ شخصی بنام مش حسن در یک روستا کل دارایی اش یک گاو است و زندگی خود را بر اساس عایدی آن گاو تنظیم کرده است. یک روز گاو مش حسن می میرد و مش حسن دچار جنون میشود و......
در داستان چوب بدستان ورزیل. ساعدی تصویر وحشتناکی از روستائیان نشان میدهد. بنا به نوشته او روستایی ها تمام محصولات روستایی ها را گرارزها از بین برده بودن و اهالی ده به ناچار برای مقابل با گرارزها، تفنگچی استخدام می کنند، اما کم کم خود تفنگچی ها بلای جان روستائیان می شوند و آنها می خورند و می خوابند.....سربار روستائیان می شوند.
روستائیان این بار برای نجات از دست تفنگچی های اول ،تفنگچی های دیگری استخدام می کنند اما با کمال تاسف این دسته با دسته اولی ساخت و پاخت می کنند و دمار از روزگار روستائیان در می آورند و داستان با این صحنه تلخ و تراژیک پایان می یابد که تفنگچی ها همه با هم یکی شده و تفنگهایشان را به سوی اهالی ده نشانه رفته اند......
هفت سال از زمان اعزام ناصر به جبهه گذشته بود اما هیچ خبری از او نبود. تا ۲ سال پیش همه میگفتند او شهید شده است اما مادرش هر سپیده دم بعد از نماز صبح جلوی دروازه را آب و جارو میکرد و میگفت شاید ناصر امروز بیاید. او میگفت ناصر همه کارهایش عجیب غریب است. یکدفعه میبینی بی خبر آمد.
او عکس پسرش را همراه با تاری که پسرش درست کرده بود بر دیوار اتاق میهمان زده بود و هر روز نگاهش میکرد و وقتی در پشت دار قالی مینشست تا قالی ببافد دلتنگیهایش را به ترکی برای ناصر میخواند و گریه میکرد. گاهی تعزیه امام حسین ع برایش میخواند و گریه میکرد و گاهی هم ترانه های ترکی را که پسرش میخواند، زمزمه میکرد. بعضی وقت ها انگار تمام خانه پر از گرمای وجود پسرش میشد و حضور پسرش را حس میکرد و احساس میکرد که پسرش آمده است و دارد در انبار خانه چیزی درست میکند وصدای سوت زدنها و صدای آوازش در خانه میپیچید. مادرناصر نذر کرده بود که اگر پسرش بر گردد پیاده برای زیارت به امام زاده درگزین برود. او خیلی به زیارت این امام زاده اعتقاد داشت.
ناصر پسر کوچک خانواده بود. از بچگی کمی شیطون بود. پدرش میگفت به دایی اش کشیده است. گاهی زنش را سرزنش میکرد و میگفت نگذار بچه با دایی اش زیاد رفت و آمد داشته باشه.
زن هم میگفت مگه برادر من چه شه؟ هم کشاورزه و هم بنایی میکنه وهم نجاره و هم صدای خوبی داره. پدر ناصر میگفت همه اینها درسته. ولی من نمی خوام پسرم فردا مثل دایی اش در مجالس بره قصه بگه و یا ترانه ترکی بخونه. اما ناصر وقت و بی وقت میرفت خانه دایی اش و از دایی اش میخواست که برای او قصه بگوید و شعر بخواند. بعدها که ناصر بزرگ شده بود، با تشویقهای یکی از معلمهایش برخی از قصه ها و شعرهایی را که دایی اش میخواند، مینوشت وجمع آوری میکرد و دفتری برای این منظور تهیه کرده بود.
در عین حال ناصر علاقه زیادی به فوتبال داشت و خوب فوتبال بازی میکرد. همیشه هنگام بازی فوتبال فضای بازی را با ترانه خواندن و شوخی کردن عوض میکرد. در کلاس هم اغلب زنگ تفریح شعر میخواند. دوست داشت مثل دایی اش در عروسی ها بخواند و مثل دایی اش با نگاه کردن به چشم انسانها برای آنها شعر بداهه بخواند. پدرش به او اجازه رفتن به عروسیها را نمی داد اما ناصر در مدرسه همیشه با خواندن وتعریف کردن قصه، بچه ها را سر گرم میکرد وگاهی که بین بچه ها اختلاف بوجود میآمد، ناصر با شعر و ترانه و باخنده و شوخی و طنز، اختلافات را حل میکرد. ناصر بر روی شانه پلاستیکی کاغذ نازک میکشید و آن را مثل بالابان مینواخت. گاهی زنگ های تفریخ کلاس را به مراسم عروسی تبدیل میکرد. معلم ها او را دوست داشتند. چون در درسهایش خوب بود و شاگرد منظمی بود و خیلی به معلمها احترام میگذاشت. ناصر در جشن های مدرسه هم شرکت میکرد. ولی مادرش همیشه این کارهای ناصر را از پدرش قایم میکرد.
خانه پدر ناصر در کوچه ای قرار داشت که از وسط آن آب قنات جاری بود و کنار جریان آب درختان بلند راجو (تبریزی) و زبان گنجشک سر به آسمان کشیده بودند. پرندگان غروبها بر بالای درختان غوغا به پا میکردند. دختران همسایه در کنار آب جمع میشدند و در حین شستن لباس و یا ظرف با هم خوش و بش میکردند. ناصراز زمانی که کمی بزرگ شده بود، از کوچه که میگذشت، سرش را پایین میانداخت. چند سال بود که دلش برای گلبهار دختر همسایه روبروییشان میتپید. آنها از کودکی با هم بزرگ شده بودند. وقتی گلبهار میخواست به مدرسه برود. مادر گلبهار نز مادر ناصر آمده و کتابهای ناصر را گرفته بود تا به گلبهار درس بدهد. از اینکه قرار بود کتابهای ناصر را گلبهار بخواند، احساس مقدسی در او شکل گرفته بود. بعد ها ناصر به این امید که سال آینده کتابهایش را گلبهار خواهد میخواند، آنها را پر از شعر و نقاشی میکرد.
با اینکه ناصر و گلبهار از کودکی باهم بزرگ شده بودند و نسبت فامیلی هم با هم داشتند و خانواده آنها باهم رفت و آمد میکردند و مراوده زیادی داشتند، ولی ناصر و گلبهار از وقتی که کمی بزرگ شده بودند، از هم خجالت میکشیدند و نمی توانستند با هم راحت حرف بزنند. اما همین کتابهای درسی و شعرها کافی بود که آنها از طریق دلشان با هم در ارتباط باشند.
ناصر اغلب در خانه ترانه میخواند و مادرش گاهی به او تذکر میداد که آرامتر و یواشتر بخواند. پدر ناصر دوست داشت فرزندش جدی باشد. میگفت بهتر است به جای موسیقی و شعر و قصه گفتن دنبال علم بروی. ناصر هم همیشه با شوخی و خنده به پدرش میگفت باشه. بعضی مواقع که با پدرش حرفش میشد، شعر مینوشت و میگذاشت توی جانماز پدرش. پدرش هم سر این مسئله به مادر ناصر ایراد میگرفت. میگفت آخه کجا دیدی که یک پسر برای پدرش شعر بنویسد و توی جانمازش بگذارد؟!
پدر ناصر هم کشاورزی میکرد و هم دکان کوچکی داشت اما ناصر علاقه ای به کار کردن در مغازه پدرش نداشت. او علاقه خاصی به بنایی و نجاری داشت و همچنین در دوره راهنمایی از معلم حرفه و فنشان تعمیر وسایل برقی و سیم کشی خانه ها را یاد گرفته بود. در کار کشاورزی به پدرش کمک میکرد. هنگام باز گشت از صحرا، دسته ای از گل های وحشی را میچید و جلوی موتورش میگذاشت و ترانه خوان به خانه میآمد. دسته گل را به پنجره اتاق میهمانشان میگذاشت. پنجره اتاق میهمانشان رو به کوچه و رو به اتاق گلبهار باز میشد. خانه آنها در کنار جریان آب قرار داشت ودر کنار جریان آب درختان سربه فلک کشیده معنی خاصی به کوچه آنها بخشیده بودند. خانه گلبهارهم درست روبروی خانه ناصر قرار داشت.
ناصر قبل از اینکه جبهه برود، به دور از چشم پدر با دایی اش یک تار ساخته بودند. دایی ناصر میگفت برای عاشق شدن باید دلت را پاک کنی و ساز را همیشه با وضو دست بگیری. سعی کنی درد مردم را با سازت کم کنی و به آنها شادی و امید بدهی. میگفت باید با سازت جوانها را به تفکر واداری و ضمن اینکه آنها را شاد میکنی با ساز و سخن آنها را برای ساختن زندگی خوب به حرکت در بیاوری.
یک بار که پدر ناصر به مسافرت رفته بود، دایی ناصر آمده بود به خانه ناصر و ساز شان را هم آورده بود. خانواده جمع شده بودند و ناصر ساز را در دستش گرفته و مینواخته و همه را مسحور و فریفته صدای ساز خود کرده بود که پدرش سر میرسد و وقتی ساز را در دست ناصر می بیند، تعجب می کند. او خیلی ناراحت میشود و میگفته خانه ما جای این جور چیز ها نیست! دایی ناصر هم ناراحت شده، ساز را برداشته و رفته بود. اما بعد از رفتن ناصر به جبهه، رابطه پدر ناصر با دایی او خوب شده بود. پدر ناصر از دایی او خواسته بود که ساز را بیاورد و درخانه آنها بگذارد. گاهی که دلش میگرفت از دایی ناصر دعوت میکرد به خانه آنها بیاید و ساز بنوازد اوهم میآمد. پدر سازناصر را از دیوار پایین میآورد و با عشق به آن نگاه میکرد و بعد میداد به دایی ناصر تا بنوازد.
ناصر پسری شجاع، چابک و نترس بود. او در جبهه همیشه با خواندن ترانه و نواختن ساز دهنی با شانه و تعریف خاطره به بچه ها روحیه میداد و برای آنها فال حافظ میگرفت. حتی بعضی از بچه ها نامه هایشان را میدادند تا ناصر بنویسد. همه ناصر را هم روستایی، همشهری یا هم محلی خودشون تصور میکردند.
بچه ها به ناصر «رهزن رزنی» میگفتند. این اسم را یکی از فرماندهان روی او گذاشته بود. یک روز فرماند ه ناصر از او پرسیده بود که اهل کجایی ؟ ناصر هم گفته بود اهل یکی از روستاهای رزن هستم. از آن به بعد فرمانده اسم او را گذاشته بود رهزن رزنی. چون ناصر با صدای ساز، ترانه خواندن و رفتار خوبش باعث شده بود که همه او را قبول داشته باشند. در جبهه هم همه رهزن رزنی را میشناختند، به او احترام میگذاشتند و با او در باره خیلی از مسایل مشورت میکردند. فرمانده ناصر به شوخی به او میگفت حتما همه رزنی ها مثل تو رهزن دل هستند و دلهای آدمها را میزنند و با خودشون میبرند!
در یکی از عملیاتها ناصر زخمی میشود و به حالت کُما میرود. بعد از مدتی چشمانش را که باز میکند خود را در اسارت عراقیها میبیند. بله ناصر اسیر شده بود. اما او خیلی زود توانسته بود توانمندیهایش را در اردوگاه اسرا به رخ سربازان و درجه داران و افسران عراقی بکشد. در اردوگاه برای بچه ها شعر میخواند و با شانه پلاستیکی بالابان درست کرده و مینواخت و روحیه بچه های اسیر را بالا میبرد. به خاطرات بچه ها گوش میکرد و برای هرکسی شعری میسرود و میخواند. گاهی هم ناصر از دلبرش میخواند. برای گلبهار و برای مادرش شعر نوشته بود و با آهنگ محلی آنها را میخواند. استعداد خاصی در یادگیری زبانها و لهجه های مختلف داشت. از بچه ها شعرهای مختلف با لهجه ها و زبانهای مناطق مختلف ایران را یاد گرفته بود و میخواند و حتی به عربی هم میخواند. عراقی ها از ترانه خواندن ناصر خوششان میآمد. سربازهای عراقی از اینکه یک ایرانی برای هر کدام از آنها جداگانه ترانهای ساخته و میخواند، خیلی تعجب میکردند. در اردوگاه هم نام رهزن رزنی به زبانها افتاده بود. حتی عراقیها هم او را رهزن رزنی صدا میکردند.
سال ۱۳۶۹ شد و اسرای ایران و عراق مبادله شدند. همه اسرا آمدند اما از ناصر خبری نشد. همه خانواده و بستگان مأیوس شده بودند اما مادر ناصر میگفت پسرم حتما میآید. میگفت مگه شما نمی دانید کارهای پسرم عجیب غریب است ! اون که بیاد غیر منتظره میآید.
یک شب مادر ناصر در خواب دید که دارد نان میپزد و ناصر هم نشسته با دایی اش در کنار تنور ساز میزند. از خواب بیدار شد. دلش به شدت میتپید. نماز صبح را خواند و رفت جلوی دروازه را آب و جارو کند. گلبهار از خانه بیرون آمد. او عازم همدان بود. گلبهار در همدان درس میخواند. آخر هفته ها به روستا میآمد و روزهای شنبه صبح زود با مینیبوس به همدان میرفت. به مادر ناصر سلام کرد و با خجالت پرسید راستی از ناصر خبری نشده؟ مادر ناصر که خیلی گلبهار را دوست داشت و هر وقت او را میدید احساس عجبیبی بهش دست میداد و دلش به شدت میتپید. اما بخاطر اینکه نکند نشان دادن احساس و علاقه اش به گلبهار باعث بشود که گلبهار منتظر آمدن ناصر بماند و باکس دیگری ازدواج نکند، احساساتش نسبت به گلبهار را بروز نمی داد. چون مادر ناصر نمیخواست اسم ناصر روی گلبهار بماند و خدای نکرده او تا ابد خانه نشین پدرش شود.
گلبهار با خجالت و حیا و به آرامی به مادر ناصر گفت که خواب ناصر را میدیده است که از صحرا آمده و دسته گل زیبایی از صحرا آورده و بر لب پنجره گذاشته و آن دسته گل چنان عطری داشت که وقتی صبح از خواب برخاسته، تمام خانه پر از عطر گل شده بود مادر ناصر گلبهار را بغل کرده و گریه کرده بود. گفته بود دخترم تو نباید منتظر آمدن ناصر باشی. شاید او اصلا نیاید! اما گلبهار در حالی که اشک گونه هایش را خیس کرده بود،گفت، من میدانم که ناصر میآید. گلبهار در حالی که اشکهایش را پاک میکرد، تبسُّمی کرد و گفت اون میآید ولی خیلی عجیب میآید. مثل همیشه که کارهای عجیب میکرد و همه را میخنداند. مادر ناصر هم اشک ریزان تبسمی کرده و سرش را به تایید صحبت های گلبهار چند بار تکان داد و گفت آره !آره ! من هم میگم اون میآید ولی خیلی عجیب و غیر عادی میآید!! هر روز صبح مینیبوس از روستای آنها میرفت به رزن و بعد از آنجا به همدان. آن روز گلبهار حال عجیبی داشت. با سختی و با بیمیلی از مادر ناصر جدا شد. صدای بوق مینیبوس در روستا پیچید و گلبهار سوار مینیبوس شد. بعد از نیم ساعت به رزن رسید. در رزن هم معمولا مینیبوس در کنار راه و در جلو یک قهوه خانه میایستاد و مسافر سوار میکرد. مینیبوس ایستاده بود تا مسافر سوار کند. گلبهار به یکباره حالت عجیبی پیدا کرد. گرمای عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد و عرق می ریخت. او از رفتن به همدان منصرف شده بود. نیرویی به او میگفت پیاده شو!! اما انگار یارای هیچ کاری را نداشت. صدای شگفت انگیزی در اطراف و در توی مینیبوس پیچید. یکی داشت ساز مینواخت و میخواند!! گلبهار به شدت دلش شروع به تپیدن کرد. گیج شده بود. فکر میکرد که دارد کابوس میبیند!!. نه این نمی تواند صدای ناصر باشد!! جلوی قهوه خانه شلوغ شده بود. مردم دور یک نفر را گرفته بودند و محو صدای ساز و صدای او بودند. حتی راننده مینیبوس هم مبهوت آن ساز و صدا شده بود و گویی همه طلسم شده بودند. یکباره، انگار یک نفر به گلبهار نهیب زد، بلند شو! بلند شو! او ناصر است! گلبهار نفهمید که چه قدرتی یک باره او را از سر جایش بلندکرد و از مینیبوس خارجش نمود. او به طرف صدا دوید و دیوار جمعیت را شکافت و فریاد زد ناصر!! ناصر!!
بله ناصر از اسارت آمده بود. (ادامه دارد)
(غرّش شیر و تدبیر پیر)
بیر وارودو بیر یوخومودو تارودان سووای هئچ کس یوخودو. قدیم زمان لار، خمیگان چایونوی قیراغوننا بیر بؤیوک قارانقولوخ جنگل وارودو. اوجا اوجا آغاج لارونوی باشو بولوط لاردان نا یوخارویا گئتمیشدی. سرین، سرین سولار دورنا گوزو کیمی زُلال چشمه لرین نن، آخاردو، چای لارونوی سویو خارخار خارولاردو، ائله کی راحات اولمازدو چایلاردان گئچی. بو جنگل چوخ صفالویودو.
بیر گون باهارودو گوزل، گوزل چیچکلر آچولموشدو. چرنده لر و پرنده لر فراوان اوردا زندگان نوق ائیلردی له. او را ابداً آدامزاد ایاقو دگمه میشدی، او جنگلده بیر شیر غرّانوی لوواسو وارودو یُو بالالاروی نان اورادا زندگان نوق ائلردی. حیوانات شیره دیردی له سلطان جنگل. گاه دان گئدردی شکارا. جیران، غزال، اُوو توتاردو بالالاروی نان یَردی و هئچ کسی سایمازدو. چوخ مغرور اؤلموشدو، بی حد و حساب شاد و شنگولودو.
🔹بیر گون باهار فصلیدی هوا ایسّی، گاهدان بیر نسیم روح نواز اسیردی، یارپاقلار رقصه گلیردی، بلبل لار اؤخوردو، نسیم سُنبل لر ایچینده موج مکزیکی یولا سالموشدو. شیر غرّان او سلطان جنگل، فرصتی غنیمت بیلیب، تعره چئکدی تمام حیواناتو یغدی دورونه. ایستیردی هیبت و قدرتینی هامویا نشان وئره.
🔹 حیوانات که جمع اولدو شیر آتّولدو چیخدی بیر اوجا تپه نی اوستونه، غرورو نان اورکدن، نعره چئکدی دئدی آیا بو جنگلده بیرکس وار که من نن اطاعت ائیلمیه؟ یا منیم مقابلمده دورا فرمان آپارمویا؟
حضار ایچینده سکوت حاکم اولدو!
🔹جمع ایچینه واهمه دوشدو، هیچ کسدن سس چیخمدی، شیر مکرر خروشا گلدی، دئدی بیر کس یوخ منیم سئوالوما جواب وئره؟
🔹هامو ساکت اولدو،
🔹 جمع ایچین نه بیر تولکو وارودو. (روباه) مکّار آغزو بورنونو یالادو، اؤزونه جرأت وئردی، گلدی نطقا، باخدو شیره طرف، دئدی ای میدانوی اصلانو، سلطان جنگل، منی عفو ائیله یُو بیله مه آمان وئر، تا سنه دئییم، اوکسی که سنه رقیب و دشمننی کیم نی.
🔹شیر خشم و خروشو نان سُولدی بیان ائیله گورک اوکس کیم نی، اونوی دیار و مکانو هاردادو؟
تولکو دئدی؛ ای جناب شیر مختصر عرض ائیلیم سنه. اوکس، آدامزاد دو!
شیری وجودونو خشم و غضب احاطه ائله دی.
"تپه دن" دوشدو آشّاقو. اونا گؤره که شیر چوخ نگران اولدو، خشم وغضب وجودونو توتموشدو، گئدیردی اویانا گلیردی بویانا، هی تکرار ائیلیردی آدامزاد، آدامزاد!
🔹شیر، امر ائله دی، ای تولکو سن اونوی یورد و مکانونو منه نشان وئر، بو امرده سن شتاب ائله یوخسا سنی، اونوی یرینه هلاک ائلرم،
🔹بو دفعه تولکونوی وجودون وحشت توتدو. چاره سی اوزولدو، بیر آن دلی توتولدو، مضطرب حالتینن باخدو شیره طرف، دئدی:
🔹 جناب سلطان آدامزاد، جنگلده اولماز، بلکه جنگلدن کناردا، شهر ایچین نه دسته جمعی زندگی، ائیللّه.
🔹شیر غرش ائله دی یال وکوپالون سیلکله دی، پنجه سی نی وُردو یره، دئدی او نیجه جنواردو که من نن اطاعت ائیلمری؟
تولکویه عتاب و خطاب گلدی، یالّا دوش قاباغا گئدک شهره طرف تا من آدمزادو تاپوب اونوی حسابون وئیریم الینه.
🔹 تولکو شیر مقابلین نه، باشون اگیب تعظیم ائلدی، دئدی جناب سلطان اطاعت! دوشدو قاباغا، شیرده اونوی دالویجک.
🔹 تولکوی نن شیر جنگلدن چیخدی له، مدتی یول گئتدمیش دی له، که ناگهان یول کنارون نا بیر نئچه دنه ائشّک گوردوله که مشغول یایولماقدولا، شیر ایاق ساخلادو، تولکودن سئوال ائله دی، که بولار کیم نی له؟ بولارآدامزاد دیی که؟
🔹تولکو قورخودان تئز جواب وئردی که نخیر قربان، آدامزاد بولارونان یُوک داشور، گاهدان نا سفره گئدن نه بو حیوانلارو مینرگئدر
🔹بوردان گئیچ دیله. یولاّرونا ادامه وئیردیله، مدتی گیتدی له بیر نیچه آتا راست گلدیله، شیر تولکودن خبر آلدو که بولار نمه دی تولکو؟
🔹تولکو دئدی ای جناب سلطان بو لارا آت دیلّه، آدامزاد بولاردان چؤخ استفاده لر ائلر، اولارو مینر، مسابقه لرده قُودورار، دورشکه یه قوشار، گاهی آدامزادو میدان مهلکه دن چوخاردار.
🔹شیر هر وقت بو صحنه لری گؤروردو و تولکونوی توضیحاتون ائشیدیردی نفرتی آدامزاددان چؤخالوردو!
🔹 مدتی گیدن نن سُورا بیر دؤوه کاروانو نا راست گلدیله که مشغولودولا یایولماقا. شیر سُوروشدو تولکو بولار داهو کیم نیله؟
🔹تولکو جواب وئردی که بو لارا دؤوه دیلله، آدامزاد بولاردان نیچه جور استفاده آپارار، سوتون نن، اتین نن، دری سین نن، اوزاق یولاّرا یُوکونو بولارونان آپارو و. . .
🔹بو ماجرا شیری چوخ خشمه گتدی، شیر تولکویه دئدی که مَطَل ائله مه، تا تئز چاتاک آدامزادا.
🔹الغرض یولّارونا ادامه وئردی له، مدتی گیتمشدی له، که گؤردوله چمند لیکده ایکی دنه سیغیر یایولولّا، بیرینی شاقّو واردو، بیری شاقّ سوزدو، شیر ایاق ساخلادو.
🔹تولکو دئدی که قبله عالم ساق اولسو، بولارا دیلله سیغیر و اینک. اونوی که شاقّو وار، اون نان چوخ اِیش چئکلّله، مثلا اونوینان شوخوم ورالّا، ارابه، توپ، تانک، چئکلله. قری ین نن صورا او حیوانو ساتالّا قصابا اودا اونو اؤلدورر.
🔹او بیریسی که شاقّ سوزدو، اینکدی اونوی سوتونو ساقالّا، اون نان قاتوق وپنیر توتالّا، بالالارون بؤیوک ائلیب ساتالّا.
🔹بو گئچن حکایتلر شیری چؤخ چؤخ عصبانو ائلدی، گئتدی فکره که بو امکانات وحیوان نار تماماً آدامزاد اختیارون نادو، و بولار باعث اولدو که شیر آدمزادان چوخ متنفر اولا.
🔹خلاصه باشویزوآغرودمویوم، شیرینن تولکو یولاّرونا ادامه وئردیله، گنه مقداری یول گئتمیشدیله که چاتدولا بیر تپه باشونا، شیر دئدی که تولکو بس نَوقت بیز چاتاجییک آدامزادا؟
🔹تولکو دئدی قبله عالم بو تپه نی آشساک او اوزه، انشالله یوخونّاشوروک داهو بیرزاد قالمویوب یئتیشک.
🔹بالاخره شیرینن تولکو هَسَک لیه، هَسَک لیه، تپه دن آشدولا او اوزه، گوردوله که او طرف چوخ بیر صفالو یردی. یاشول مخمل کیمی چمنزار پارولّورو، سَرین چشمه لری سویو آخورو . خلاصه مدتی گئدن نن صورا، چاتدولا بیر بؤیوک آغاج کنارونا.
🔹گور دوله که اونوی یانون نا ایکّی نفر وار، بیریسی قوجادو(نجّار) و بیریسی جوان، اوردا مشغولدولا جعبه دوزَلدمگه
🔹تولکو بو صحنه نی گورن نه، قویروقونو تُولادو شیره علامت وئردی که، جناب شیر موشدولوخ وئر اونو که آخداروردوک تاپدوک، ایکّی سی بیر نیچه دقیقه اوتدولا یئره که نفس تازه ِائیلیه له.
🔹قبل از اینکه شیر سؤروشا، تولکو فوراً دئدی قربان آدامزاد بولاردو، بو سن و بو آدامزاد،
🔹شیر یال و کوپالونا بیر حرکت وئردی یُو گَرنشدی پنجه سی نی وُردو یره، بیر نعره چئکدی نئچّه گادوم گئتدی قانشارا، دیدی قوجا آدامزاد سنی؟
🔹قوجانوی که وجودونو وحشت توتموشدو، بیر نئچّه لحظه دلی توتولدو، شیر مجددا بیر نعره چئکدی، دئدی قوجا مگه سنی نن دگلم؟
🔹قوجا اورگینده بیر نئچّه ذکر دئدی یُو صلوات چووُردو، بیر مدتدن صورا، دلی آچولدو دئدی بله جناب شیر من آدامزادام نئجه میه؟
🔹شیر دئدی چوخداندو سنی آخدارورام !
قوجا دئدی خوب نمه دی فرمایشی؟
🔹شیر؛ دئدی گلمیشم سنی نن جنگ ائلیم!
🔹قوجا، گئتدی فکره. اورگین نه دئدی خدایا عجب گرفتار اولدوم، من هارا شیر هارا.
🔹شیر؛ سسلندی قوجا سنی نن ما؟
🔹قوجا؛ دئدی جناب شیر والله منیم سنی بورا گلمگینن خبریم یوخودو.
🔹 منیم گوجوم قالوب اُوده، اجازه وئر من گئدیم گوجومو اُودن گتیریم آن نان هر نه جور ایسته دی مبارزه ائلیک.
🔹شیر؛ دئدی گِئت تئز گل،
🔹قوجا؛ ایکّی قدم گوتورموشدو، قیدّی دالا.
🔹شیر؛ دئدی قوجا پس نمه اولدو پِشمان اولدوی؟
🔹قوجا؛ دئدی والله جناب شیر قورخورام من گئدیب، گله نه سن قاچای! سن قول وئر که من گلنه قاچمویای!
🔹شیر ؛ چوخ عصبانو اولدو دئدی من بیر بئله یول گلمیشم که سنی نن، جنگ ائلیم انّی قاچورام؟ قاچماق صحبتی زاد یوخدو تئز گل.
🔹قوجا تولکویه دئدی سن شاهات اول شیر قول وئردی که قاچمویا! منگئدیب گله نه ده اونو گؤزله اوله اولمویا قاچا!
🔹قوجانوی؛ بو سوزلری شیره چوخ کار ائله دی، شیر دئدی هر جور تعهد ایستیری دیری وئریم.
🔹قوجا دئدی تعهد ایستمیری. بؤیوک جعبه لری بیرینی آغزون آچدو شیره دئدی راست دیری گیر بو جعبه نی ایچینه من مطمئن اولوم سن قالا جگی بوردا تا من گئدم گلم!
🔹شیر زبان بسته، گیردی جعبه نی ایچینه. قوجا فوراً جعبه نی قاپاغون باغلویوب میخ له دی، طنفی نن محکم باغلادو، مطمئن اولدو که شیری داهو هئچ قاچاجاق یولو یوخ. شیره دئدی، مرگ مُوُی مبارک!
🔹قوجا؛ شاگردینی سسلن نی گل، شاگرد که گلدی دئدی گیت او قینر کیترینی گتیر.
🔹شاگرد؛ استادونوی امرینی اطاعت ائله دی بلافاصله داغ کیتیرینی گتدی وئردی قوجایا،
🔹قوجا؛ قینر سویو جعبه نی دلیکلرین نن توکدو شیری اوستونه.
🔹شیر غرّانوی ناله سی گئتدی گُویه، که ای هاوار یاندوم، قوجا آچ جعبه نی آغزونو اؤلدوم.
قورتولسایدوم الهی بو بلادان
قاچاردوم هر زمان جنس دو پادان
🔹 من غلط ائیلرم سنی نن جنگ ائلیم. سن الله، آچ جعبه نی قاچوم گئدیم ایشیم داولیجک. یاننوم، کاباب اولدوم.
🔹قوجا مطمئن اولدو که شیری حالو گلیب یرینه داهو تاب وتوانو یوخ. جعبه نی آغزون آچدو، شیر فوراً صحنه نی ترک ائله دی. یولدا توتون کیمی قاچوردو که گؤردو بیر عده شیر و ببر و پلنگ ماجرانو ائشیدیب له باشلارونا تعصب دوشوب گلیلله شیری کمگینه.
شیر فامیل لرین گؤرن نه احساساتو جوشا گلدی گَنه جرأت تاپدو. دوشدو قاباغا، گئتدیله قوجانوی سراغونا.
🔹قوجا بیر ده گؤردو که شیر، گئدیب ایرو فامیل لری شیر، ببر وُ پلنگ لری یغیب گلیلله. شاگردینه دئدی گل قاچاک. شاگرد دئدی هارا قاچاک؟ قوجا دئدی هاواسوی اولسو منیم دالومجک گل. باهم قاچدولا چیخدیله آقاجوی کلّه سینه.
🔹شیر وببر و پلنگ لرگلدیله آغاجوی یانونا هرناقاد آتّولدولا آغاجوی بویان اویانو نا، اللّری هیچ یئره بند اولمادو.
🔹بیر آز فکر ائله دیله. تصمیم توتدو لا چیخه له بیر بیرینی اوسدونه تا چاتالا قوجایونان شاگرده یُو اولارو چئکه له آشاقویا. دئدی له کیم یاتسو آستدا. هرکس بیزاد دئدی. یانموش شیر جانونوی دردین نن دئدی من یاتارام. یانموش شیر یاتدو، اون نان صورا شیر، ببر و پلنگی دی که گلیردی یُو دیک گئدیردی یوخارو، تا این که آز قالدو چاتالا قو جایا.
🔹قوجا گوردو بله، اگر دورا باخا خطر تهدید بیله لرین ائلیری، فوراً شاگردین سسلن نی اوغلان گتیر قینرکیتیرین.
🔹کمک چی شیر، ببر پلنگ لر بیلمیردیله قینر کیتیری یانو نمه. بدون این که قولاغ آسالا تلاش اولیردی له. آمّا یانموش شیره بو اصطلاح شیر فهمیدی؛ بلافاصله قینر کیتیری آدون ائشیدن نه، آسدان پورتدو یُو قاچدو، کومک چی شیر، ببر، پلنگ لر یوخارودان تا آشاقویا توکولدوله بیر بیرینی اوسدونه. بیرینی، قولو سین نی، بیرینی قیچی بورچولدو، بیرینی بئلی بوکولدو، بیرینی باشو سین نی. خلاصه بو طایفا قوجا برابرین نه شکست یدی له.
🔹بله، بئله یدی که قوجانوی تدبیر وسیاستی مغرور شیری گوجونه غالب اولدو.
قدیمنن دیلله گوج عقل و سیاست یانون نا آسو لودو.
یدی ایچدی مطلب مرادونا یتشدی. (قصه بعدی هم قصه ای به همین مضمون خواهد بود. (لوت قوردونان جؤوُز نقیلی) در شماره بعدی بخوانید.
دکتر رضا صادقی شهپر
مقدمه
«کچل» در قصهها و افسانههای ترکی جایگاه خاصّی دارد و قادر به همه کار است چنانکه در اینگونه داستانها مکرّر میشنویم که: «کچلها هزار و یک فن بلدند». کچل یکی از جالبترین و زندهترین و اصیلترین چهرههای افسانههای ترکی است. او جوان فقیری از طبقة محروم اجتماع است و غالباً با مادر پیرش زندگی میکند، مادرش پشم میریسد و زندگی را در سختی و تنگنا میگذرانند. کچل در این قصّهها غالباً تنبل و در عین حال بسیار مُحیّل و زیرک و گُربُز است. اغلب با شاه یا وزیر در میافتد و نهایتاً آنها را شکست میدهد و ناگهان میبینیم که داماد شاه شد و یا به جای شاه نشست و ننهاش را هم وزیر کرد. کچل در این قصّهها سمبل فرد محروم و زجر کشیدة اجتماع است که همیشه در آرزوی نیکبختی، سوخته و خواسته است که روزی خود فرمانروای خویش باشد. او نمایندة نیروی تودههاست که عاقبت بر بدیها و زورگویان پیروز میشوند. این آرزوی دیرینی است که قرنها ذهن تودههای محروم را مشغول کرده و در افسانهها و قصّههایشان نمود یافته است. در این داستانها برخلاف دیگر قصههای عامیانه، از نیروهای فوق طبیعی و دیو و پری کمتر اثری هست و گرهگشای کارها هوش و ذکاوت آدمی است.
ساختار قصههای کچل
علیرغم تنوع و تکثّر داستانهای مربوط به کچل در زبان ترکی، ساختار آنها مشخص و دارای شخصیتها و کارکردها و نقشهای محدودی است و میتوان همة آنها (روایتهای اصیل و کامل) را در ساختار واحدی جای داد که دارای کنشهای مشخص است. در این قصهها توالی کارکردها و کنشها نیز تقریباً یکسان است و هر قصه ممکن است همة کارکردها یا تعداد عمدهای از آنها را در خود داشته باشد.
شخصیتهای این قصهها را از منظر کنشگری میتوان در پنج نوع مشخص کرد:
1- فرستنده/ اعزام کننده(پیرزن که کچل را به بیرون از خانه یا سفر میفرستد)
2- قهرمان/ فاعل/ جستجوگر (کچل)
3-مفعول/جستجو شونده (شاهزاده خانم/ زن)
4-فرد خبیث/ حریف (پادشاه، وزیر و...)
5-یاریگر(هوش و ذکاوت قهرمان، عناصر جادویی)
کارکردها و عملکردها را نیز میتوان در نُه کنش اصلی خلاصه کرد:
1- سفر/ دوری از خانه
2- جستجوی شاهزاده خانم / زن
3- آزمون شدن قهرمان(حل معما/ گفتن دروغ بزرگ/ مبارزه با اژدها و دیو و...)
4- موفقیت در آزمونها با کمک هوش و زیرکی یا نیروها و عناصر جادویی
5- درگیری با فرد خبیث/حریف(پادشاه، وزیر و...)
6- شکست دادن حریف
7- بازگشت از سفر
8- نشستن بر تخت شاهی یا رسیدن به وزارت
9- ازدواج با دختر پادشاه/ زن
اکنون برای نشان دادن نقش و جایگاه کچل(قهرمان) و ساختار واحد این قصهها، دو روایت از منطقة رزن نقل میشود. برای پرهیز از طولانی شدن مقاله، تنها روایت اول به صورت کامل و عیناً به ترکی و به لهجة اصلی راوی، نقل شده است و روایت بعدی خلاصه شدهاست.
دکتر رضا صادقی شهپر
مقدمه
«کچل» در قصهها و افسانههای ترکی جایگاه خاصّی دارد و قادر به همه کار است چنانکه در اینگونه داستانها مکرّر میشنویم که: «کچلها هزار و یک فن بلدند». کچل یکی از جالبترین و زندهترین و اصیلترین چهرههای افسانههای ترکی است. او جوان فقیری از طبقة محروم اجتماع است و غالباً با مادر پیرش زندگی میکند، مادرش پشم میریسد و زندگی را در سختی و تنگنا میگذرانند. کچل در این قصّهها غالباً تنبل و در عین حال بسیار مُحیّل و زیرک و گُربُز است. اغلب با شاه یا وزیر در میافتد و نهایتاً آنها را شکست میدهد و ناگهان میبینیم که داماد شاه شد و یا به جای شاه نشست و ننهاش را هم وزیر کرد. کچل در این قصّهها سمبل فرد محروم و زجر کشیدة اجتماع است که همیشه در آرزوی نیکبختی، سوخته و خواسته است که روزی خود فرمانروای خویش باشد. او نمایندة نیروی تودههاست که عاقبت بر بدیها و زورگویان پیروز میشوند. این آرزوی دیرینی است که قرنها ذهن تودههای محروم را مشغول کرده و در افسانهها و قصّههایشان نمود یافته است. در این داستانها برخلاف دیگر قصههای عامیانه، از نیروهای فوق طبیعی و دیو و پری کمتر اثری هست و گرهگشای کارها هوش و ذکاوت آدمی است.
ساختار قصههای کچل
علیرغم تنوع و تکثّر داستانهای مربوط به کچل در زبان ترکی، ساختار آنها مشخص و دارای شخصیتها و کارکردها و نقشهای محدودی است و میتوان همة آنها (روایتهای اصیل و کامل) را در ساختار واحدی جای داد که دارای کنشهای مشخص است. در این قصهها توالی کارکردها و کنشها نیز تقریباً یکسان است و هر قصه ممکن است همة کارکردها یا تعداد عمدهای از آنها را در خود داشته باشد.
شخصیتهای این قصهها را از منظر کنشگری میتوان در پنج نوع مشخص کرد:
1- فرستنده/ اعزام کننده(پیرزن که کچل را به بیرون از خانه یا سفر میفرستد)
2- قهرمان/ فاعل/ جستجوگر (کچل)
3-مفعول/جستجو شونده (شاهزاده خانم/ زن)
4-فرد خبیث/ حریف (پادشاه، وزیر و...)
5-یاریگر(هوش و ذکاوت قهرمان، عناصر جادویی)
کارکردها و عملکردها را نیز میتوان در نُه کنش اصلی خلاصه کرد:
1- سفر/ دوری از خانه
2- جستجوی شاهزاده خانم / زن
3- آزمون شدن قهرمان(حل معما/ گفتن دروغ بزرگ/ مبارزه با اژدها و دیو و...)
4- موفقیت در آزمونها با کمک هوش و زیرکی یا نیروها و عناصر جادویی
5- درگیری با فرد خبیث/حریف(پادشاه، وزیر و...)
6- شکست دادن حریف
7- بازگشت از سفر
8- نشستن بر تخت شاهی یا رسیدن به وزارت
9- ازدواج با دختر پادشاه/ زن
اکنون برای نشان دادن نقش و جایگاه کچل(قهرمان) و ساختار واحد این قصهها، دو روایت از منطقة رزن نقل میشود. برای پرهیز از طولانی شدن مقاله، تنها روایت اول به صورت کامل و عیناً به ترکی و به لهجة اصلی راوی، نقل شده است و روایت بعدی خلاصه شدهاست.
در سال 1283 هجری شمسی یعنی حدود 112 سال قبل، با اینکه ترس و یأس بر زندگی مردم قروه درگزین سایه افکنده بودند، بهار این روستای زیبا حس و حال قشنگی داشت.
ملّا ابوالحسن مرد روشن ضمیر، دانا، متدین و مردم دار اهل این روستا که نسل اندر نسل از سلسله علما بود، در این سالها در صحرای میلاگرد قروه یک آسیاب آبی داشت. میرزا ابوالحسن علاوه بر دانش مذهبی در طب سنتی هم تبحر داشت. او گیاهان دارویی را با کمک همسر و دخترش جمع میکرد و از آن انواع دارو تهیه مینمود و به اقتضای آن ایام به معالجه بیماران میپرداخت.
وی به سبب پایبندی به سفارشات دین مبین اسلام تهیه دارو و کمک به بیماران را وظیفه خود میدانست، بسیار خوش اخلاق بود و همواره با روی گشاده مردم را به حضور میپذیرفت و آنان را درمان میکرد. خنده همیشه زینت چهره نورانیش بود و از این رو مردم او را ملّای خندان لقب داده بودند.
در این سالها ایران در تب و تاب انقلاب مشروطیت به سر میبرد و بیشتر مناطق کشور را ناآرامی فراگرفته بود. روسها، انگلیسیها وعثمانی ها در مناطق مختلف ایران حضور داشتند تا هریک به نسبت نفوذ و منافع خود در کشور ما جولان داده و اعمال قدرت کنند.
ملّا ابوالحسن دختری داشت که او را آیصنم نام گذاشته بود. آیصنم دختری قد کوتاه و زیبا روی بود، دماغی کشیده، صورتی گرد و سفید و نگاهی تیز و مهربان داشت. برای این دختر آیصنم، واقعا اسم با مسمّایی بود. او مثل ماه (آی تکی) زیبا بود و میدرخشید. از 5 سالگی نزد پدرش خواندن و نوشتن یاد گرفت، سپس قرآن، زبان و ادبیات عرب، فارسی و ترکی آموخت. او دختری با ادب وکمالات بود که سیزده بهار از عمرش میگذشت.
آیصنم دختر ماه روی قروهای طب و دارو سازی را نیز نزد پدرش آموخته بود.گاهی شعر میگفت و طرز تهیه دارو ها رادر یک کتاب گرد آورده بود.
یکی از روزهای بهاری آیصنم همرا ه دوستش که او هم سیزده سال سن داشت، به باغچه رفتند تا برای کمک به پدر جهت ساخت دارو گل بنفشه بچینند.
از قضا یک دسته از سربازان روس از حوالی باغچه میگذشتند. دختر ها با دیدن سربازان خواستند که پنهان شوند اما دیر شده بود و سربازها آنها را دیده بودند. آن دو دختر خردسال با سرعت به سمت قروه برگشته و شروع به دویدن به سوی روستا کردند و فریاد زدند و کمک خواستند اما کسی صدای آنها را نشنید. سربازان روس آنها را گرفتند، دهانشان را بستند و به سوی سرنوشتی نامعلوم به اسارت بردند.
یک موضوع دیگر که خیلی مهمه و می تواند در زمره فرهنگ نگاشتها و جامعه شناسی منطقه ما بسیار تعیین کننده باشد افراد و شخصیتهای اهل روستا است. هریک از افراد اهل روستا می توانند یک شخصیت داستانی باشند و برای آنها لااقل یک یا چند داستان می توان نوشت. مثلا عذرا خانم، هاشم خان، عباد خان، حاج قنبر، حاج مهدی، حاج عبدالله، مشهدی رستم، حاج زندعلی، مشهدی خسرو، میرزاابوالقاسم، میرزا یدالله، محمودخان، مشهدی عین الله، حاج سلیمان، حاج اقامعلی، حاج هاشم، کلبه حاجعلی، هادوعمو، محمود عمو، مشهدی یعقوب، کلبه احمد، شیخ علی آقا، حاج عشقعلی، مشهدی عاباس صفری، همه هرکدام می توانند بازیگر یک نقش در تئاتر بزرگ روستا باشند و چندین داستان از هرکدام می توان نوشت.
در روزگاران نه چندان دور که هنوز صفای کودکی و نوجوانی به قلبهای ما جلا می بخشید و به دور از هیاهوی زندگی شهری در خمیگان خوش می گذراندیم یکی از ایام بسیار خوش و خرم برای ما و همه بچه های روستا ایام زیبای عید بود. ایام عید چندین مطلب نوشتنی دارد که هر یک می تواند یک نوشته جالب برای نسل های بعدی باشد. اگر بخواهیم به عناوین این مطالب اشاره کنیم یکی وقایع پیش قراول عید و بهار بود. در این زمینه می توان به آب شدن برفها و یخها، خوبتر شدن هوا و در بعضی سالها باز شدن پای احشام گاو و گوسفند والاغ به صحراهای عمدتا نزدیک، شروع تخم مرغ بازی، آماده شدن خانواده ها برای بردن عیدی به نوعروسان و نودامادها، خریدهای خاص عید و آماده شده برای مراسم عید، چهارشنبه سوری، ترقه بازی، آخرین جمعه سال، به روستا آمدن کارگران اهل روستا از شهرها، شروع تدریجی قمار بازی که تا سیزده بدر و بازگشت دوباره کارگران به شهرها برای کار ادامه می یافت، اشاره نمود. یکی دیگر از سرفصلهای بحث خود مراسم عید است. پلوی شب عید که گاهی با پخت ماهی شب عید همراه بود، دید و بازدید است. سومین سرفصل آماده شدن برای کارهای کشاورزی بود. شروع لایروبی قنات، کوبیدن خرمن یری، آماده شدن برای کشت بهاره و...هر یک از این فعالیتها موضوعی برای نوشتن است که در نظر دارم برایشان بنویسم.
ردیف جلو از راست:
1- حاج علی خان اصلانی از مالکان اصله
2- محمدخان ملقب به (صارم همایون) اصلانی خان اصله و 36 روستای منطقه درگزین
3- مالک شوند سرتیب امیراصلانی
4- یمین همایون مالک فارسجین رزن
5- حاج سید تقی باقری، ساکن اکله مباشر صارم اصلانی
6- حاج نصراله خان مالک نظام آباد، شوهرخواهرصارم همایون اصلانی#
ردیف پشت از راست:
1- عروج علی براتی کاردار حاج علی خان اصلانی
2- سیدرضا کاردار صارم همایون اصلانی
🔻 چهره های نام برده از نوادگان صارم الدوله قراگوزلو می باشند که با نام صارمی یا صارم همایون معرفی شده اند.